عیار کردنلغتنامه دهخداعیار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) وزن کردن . عیارگرفتن . رجوع به عیار و عیار گرفتن شود : من اینجا کنم نقد خود را عیارخود آنجا بیامرزد آمرزگار.میرخسرو (از آنندرا
عیار گرفتنلغتنامه دهخداعیار گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دینار و درهم را یک یک وزن کردن . مقدار باردینار را پیدا کردن . (از یادداشت مرحوم دهخدا). عیار کردن . تعییر کردن . واکندن
عیار گرفتنفرهنگ انتشارات معین( ~ . گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م .) محک زدن ، درصد عیار سکه را سنجیدن .
عیار حدcut-off grade, COGواژههای مصوب فرهنگستانکمترین عیار فلز در ذخیرة معدنی که در محاسبات برآوردِ ذخیره در نظر گرفته میشود
عیار سوختfuel gradeواژههای مصوب فرهنگستانکیفیت سوخت موتور پیستونی هواگرد که میزان خوشسوزی آن را مشخص میکند
عیاریفرهنگ مترادف و متضاد۱. راهزنی، سرقت، طراری ۲. تردستی، حیله، رندی، زرنگی، فند ۳. جوانمردی، عیارپیشگی، فتوت