عطبةلغتنامه دهخداعطبة. [ ع ُ ب َ ] (ع اِ) پاره ای از پنبه . (منتهی الارب ). قطعه ای از عطب . (از اقرب الموارد). رجوع به عُطب شود. || لته ای که از آن آتش برگیرند. (منتهی الارب ).
عطبرةلغتنامه دهخداعطبرة. [ ع َ ب َ رَ ] (اِخ ) شهری است در سودان (سودان شمالی ) دارای 40هزار تن سکنه . (فرهنگ فارسی معین ).
عطبرةلغتنامه دهخداعطبرة.[ ع َ ب َ رَ ] (اِخ ) نهری است از آبراهه های نیل ابیض که سرچشمه ٔ آن در حبشه است در نزدیکی آن لرد کیچنز انگلیسی با محمد اول زعیم مهدیین محاربه کرد سپس وار
عطبللغتنامه دهخداعطبل . [ ع ُ ب ُ ] (ع ص ) زن جوان خوب صورت تمام خلقت نیکواندام پرگوشت درازگردن . (منتهی الارب ). زن جوان زیبای پرگوشت گردن دراز. (از اقرب الموارد). ج ، عَطابل ،
عطبوللغتنامه دهخداعطبول . [ ع ُ ] (ع ص ) به معنی عُطبل است . (از منتهی الارب ). به معنی عطبل است ، و گویند عطبول زن درازقامت و تمام خلقت است . (از اقرب الموارد). و در صفت پیغمبر
عطبولةلغتنامه دهخداعطبولة. [ ع ُ ل َ] (ع ص ) به معنی عُطبول است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عُطبول . عَیطَبول . رجوع به عطبل شود.
اعتطابلغتنامه دهخدااعتطاب . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) به عطبه آتش برگرفتن . (منتهی الارب ). به لته آتش برگرفتن . (ناظم الاطباء). با لته آتش برداشتن . || بهلاکت رسیدن . (از اقرب الموارد).
عطابللغتنامه دهخداعطابل . [ ع َ ب ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عُطْبُل . (منتهی الارب ). (اقرب الموارد). رجوع به عطبل شود.
عطابیللغتنامه دهخداعطابیل . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عُطْبُل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عطبل شود.
عطوبلغتنامه دهخداعطوب . [ ع ُ ] (ع مص ) نرم و نازک گردیدن پنبه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَطب . و رجوع به عطب شود.
علقمه ٔ ثقفیلغتنامه دهخداعلقمه ٔ ثقفی . [ ع َ ق َ م َ ی ِ ث َ ق َ ] (اِخ ) ابن سفیان . نام او را ابن سهیل ، و عطبةبن سفیان نیز ذکر کرده اند. از واردشوندگان بر پیغمبر (ص ) و برخی او را ا
عیطبوللغتنامه دهخداعیطبول . [ ع َ طَ ] (ع ص ) زن جوان خوب صورت تمام خلقت نیکواندام . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). زن جوان زیباو ممتلی ٔ و درازگردن . (از اقرب الموارد). عُطبل
ذویبلغتنامه دهخداذویب . [ ذُ وَ ] (اِخ ) ابن حلحلة و یقال : ذویب بن حبیب بن حلحلةبن عمروبن کلیب بن اصرم بن عبداﷲبن قمیربن حبشیةبن سلول بن کعب بن عمروبن ربیعة و هو لحی بن حارثةبن
حطبلغتنامه دهخداحطب . [ ح َ طَ ] (ع اِ) هیزم . (ترجمان عادل ) (منتهی الارب ) (غیاث ) (دهار) (مهذب الاسماء). هیمه . (منتهی الارب ). چوب . (غیاث ) (منتخب ) : آتش در او زدید و مر
پنبهلغتنامه دهخداپنبه . [ پَم ْ ب َ / ب ِ ] (ا) گیاهی که از الیاف غوزه ٔ آن ریسمان و پارچه کنند. کرشَف . کُرسُف . کرفُس . کرسوف . قضم . قطب . بِرَس ْ. قُطْن . قُطُن ّ. طُوط. قور
تاتلغتنامه دهخداتات . (حرف اضافه + ضمیر) از «تا» و ضمیرمتصل بمعنی «تاترا» ضمایر متصل که به اسم و فعل متصل می شوند گاهی در ضرورت شعری که جمله مقلوب می شود بحرف (نظیر: تا، اگر، ا
ارجیشلغتنامه دهخداارجیش . [ اَ ] (اِخ ) ارجیس . نام شهری باستانی به ارمینیه نزدیک خلاط. شهریست قدیم از نواحی ارمینیه ٔ کبری قرب خلاط و اکثر اهل آن نصاری باشند. طول آن 66 درجه و ث
باذلغتنامه دهخداباذ. (اِخ ) ابوعبداﷲ حسین بن دوستک دائی بن مروان . از اکراد حمیدیه و بسیار قوی و تنومند بود و در روزگار عضدالدوله ٔ بویهی در دیار بکر خروج کرد و پس از درگذشت وی
سودانلغتنامه دهخداسودان . (اِخ ) منطقه ای در آفریقا که از صحرا تا بحر احمر امتداد دارد. این ناحیه شامل تپه ها وجلگه هایی است که باتلاقهایی در آنها وجود دارد. و باران بیشتر در زمس
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن جعفربن موسی بن یحیی بن خالدبن برمک معروف به جحظه و مکنی به ابوالحسن . ابن خلکان آرد: ابوالحسن احمدبن جعفربن موسی بن یحیی بن خالدبن بر