عسس باشیلغتنامه دهخداعسس باشی . [ ع َ س َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رئیس عسسان . رئیس شبگردان . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عسس شود.
چوبکیلغتنامه دهخداچوبکی . [ ب َ ] (ص نسبی ، اِ مرکب ) نوکر عسس و داروغه و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). نوکر پاسبانان . کهتر پاسبانان . عسس .
گردآوالغتنامه دهخداگردآوا. [ گ ِ ] (اِ مرکب ) شب گرد. شب رو و عسس . (آنندراج ). پاسبان شب . (ناظم الاطباء).
مأذنه گویلغتنامه دهخدامأذنه گوی . [ م َءْ ذَ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) مؤذن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گیرم که خروس پیرزن مردیا مأذنه گوی را عسس بردنوبت زن صبح را چه افتادکز کوس
یزیدلغتنامه دهخدایزید. [ ی َ ](اِخ ) ابن جبریل (ابی کبشة)بن یسار سکسکی ، از فرماندهان بزرگ و دلیر امویان و فرمانده ٔ عسس و سپهسالار عبدالملک بن مروان بود و ولید پس از مرگ حجاج ا
پاسبانفرهنگ مترادف و متضادپاسدار، پلیس، چاوش، حارس، شحنه، شرطه، عسس، گزمه، گماشته، نگهبان، محافظ، محتسب، مستحفظ