عَدْنٍفرهنگ واژگان قرآنماندني و از بين نرفتني - اقامت - ماندگاري(کلمه عدن مصدر و به معناي اقامت و استواري است ، مثلا گفته ميشود فلان عدن بالمکان معنايش اين است که فلاني در فلانجا ماند
عدن ابینلغتنامه دهخداعدن ابین . [ ع َ اَب ْ ی َ ] (اِخ ) جزیره ای است به یمن که ابین بدان اقامت گزیده است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
عدن لاعهلغتنامه دهخداعدن لاعه . [ ع َ دَ ن ُ ع َ ] (اِخ ) دهی است از نزدیک عدن ابین . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ ] (ص نسبی ) نسبت است به عدن که شهر مشهوری است به یمن . رجوع به عدنی (ابوعبداﷲ) شود. (از لباب الالباب ج 2 ص 126). || نسبت است به عمل نوعی از لباس
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ نی ی ] (ع ص ) مرد کریم الاخلاق ، و اصل آن نسبت است به عدن و سپس غلبه یافته است در هر فن عالی . (از اقرب الموارد).
عدنافرهنگ نامها(تلفظ: adnā) (عربی ـ فارسی) منسوب به عَدن به معنی جاودان ، جاودانی ، لذت ، حظ و بهشتِ زمینی.
عدنانلغتنامه دهخداعدنان . [ ع َ ] (اِخ ) نام یکی از اجداد حضرت رسول است که بسیار فصیح بود. (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). در غیاث است که نام یکی از اجداد حضرت رسول است که بغایت فصیح ب
عدنانلغتنامه دهخداعدنان . [ ع َ ] (اِخ ) یکی از قبائلی است که انساب عرب بدان منتهی شود. مورخان متفق اند بر آنکه آن از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم است و معظم اهل حجاز به عدنان منسو
عدنان الموسویلغتنامه دهخداعدنان الموسوی . [ ع َ نُل ْ س َ وی ی ] (اِخ ) ابن شریف الرضی محمدبن الحسین الموسوی الحسین الهاشمی نقیب الاشراف بغداد است . پس از وفات عم خود مرتضی به سال 436 هَ
عدنانیلغتنامه دهخداعدنانی . [ ع َ نی ی ] (ص نسبی ) منسوب بعدنان .- باغ عدنانی ؛ در کوشک باغ عدنانی . (تاریخ بیهقی ).و از سرای عدنانی به باغ فرورود. (تاریخ بیهقی ).- سرای عدنانی
عدنانیةلغتنامه دهخداعدنانیة. [ ع َ نی ی َ ] (اِخ ) اراضی ... حجاز و نجدو اراضی مجاور آن از اواسط جزیرةالعرب و آنان را مضریه گویند و معدیه هم نامند. رجوع به قحطانیه شود.
عدنگلغتنامه دهخداعدنگ . [ ع َ دَ ] (ص ) مردم ابله ونامطبوع و نادان را گویند. (از آنندراج ) (برهان ).
عدنةلغتنامه دهخداعدنة. [ ع َ دَ ن َ ] (اِخ ) موضعی است به نجد در جهت شمال . (معجم البلدان ). || پشته ای است نزدیک ملل . (منتهی الارب ).
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ ] (اِخ ) ابوعمرو، مکنی به ابی احمدبن زیادالندی الشاهد نیشابوری .از عبداﷲ بن شیرویه و جز آن حدیث شنید و از وی حاکم ابوعبداﷲ روایت کند. (از لباب الان
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن یحیی بن ابی عمر العدنی . ساکن مکه بود. از سفیان بن عیینةوالداروردی و جز آنها روایت کند. و از وی اسحاق بن ابراهیم بن اسم