اعبرلغتنامه دهخدااعبر. [ اَ ب َ ] (ع ن تف ) عالم تر به تعبیر رؤیا. (یادداشت مؤلف ). آن که به تعبیر خواب داناتر باشد: قال محمدبن سیرین : «کان ابوبکراعبر هذه الامة بعدالنبی (ص )
جعبرلغتنامه دهخداجعبر. [ ج َ ب َ ] (اِخ ) نام قلعه یی که حاکم رقه در زمان القادر باﷲ خلیفه ٔ عباسی ساخت . در رساله ٔ ملکشاهی آمده که بعهد قادر خلیفه جعبر نامی که حاکم آن دیار (ر
قلعة جعبرلغتنامه دهخداقلعة جعبر. [ ق َ ع َ ت ُ ج َ ب َ ] (اِخ ) بر کنار فرات و در برابر صفین است که در آن جنگ میان معاویه و امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب اتفاق افتاد. این قلعه نخست به
مستعبرلغتنامه دهخدامستعبر. [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعبار. آنکه خواب گزارد بر کسی جهت تعبیر کردن . (منتهی الارب ). حکایت کننده ٔ خواب و رؤیای خویش بر کسی و تعبیر آن
زعبرلغتنامه دهخدازعبر. [ ] (ع مص ) زعبل . رجوع به زعبل شود. (دزی ج 1 ص 591). || فریفتن . گول زدن . (از دزی ایضاً). رجوع به ماده ٔ بعد و زعبل شود.
سعبرلغتنامه دهخداسعبر. [ س َ ب َ ] (ع ص ) چاه بسیارآب . || نرخ ارزان . (اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ).
صعبرلغتنامه دهخداصعبر. [ ص َ ب َ ] (ع اِ) درختی است مانا به کُنار. (منتهی الارب ). درختی است . (مهذب الاسماء).
صنعبرلغتنامه دهخداصنعبر.[ ص َ ن َ ب َ ] (ع اِ) درختی است مانا بکنار، نون زائد است . (منتهی الارب ). شجر کالسدر. (اقرب الموارد).
مکعبرلغتنامه دهخدامکعبر. [ م ُ ک َ ب ِ ] (ع اِ) مرد عجمی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرد عربی ، از لغات اضداداست . (منتهی الارب ). مرد عربی . (از اقرب الموارد).
بی معبرلغتنامه دهخدابی معبر. [ م َ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بی + معبر) بدون رهگذر. بی گدار. بی گذرگاه : وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست این بحر بیکرانه و بی معبر. ناصرخسرو.خاطرم از مدح