صاتلغتنامه دهخداصات . (ع اِ) صیت . آوازه . || (ص ) رجل صات ؛ مرد سخت آواز و همچنین حمار صات ، و اصل آن صَوِت بکسر عین الفعل است مانند رجل مال ٌو نال ٌ؛ یعنی کثیر المال و النوال
اعتبارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ، صیت، ناموس، احترام، آبرو، شرف، پرستیژ، حرمت، نام، عرض، عصمت عزت، بزرگی، شرافت، اهمیت، برتری اصالت، نجابت، اشرافیت، نجبا نفوذ، تأثیر، هیبت،
آوازهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صیت؛ شهرت: ◻︎ به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان / سه کس برند رسول و غریب و بازرگان (سعدی: ۷۵۱).۲. بانگ؛ صوت.۳. نغمه.
جناقلغتنامه دهخداجناق . [ ج ُ ] (اِ) جناغ : شمال صیت تراشد براق برق عنان هلال زین براق تو گشت بدرجناق . سلمان (از شرفنامه ٔ منیری ).رجوع به جُناغ شود.
ذکرةلغتنامه دهخداذکرة. [ ذُ رَ ] (ع اِمص ، اِ) صیت . شهرت . ذِکر. || یاد. ذکر مقابل نسیان ، فراموشی . || یاد کرد. (دهار). || پاره ای پولاد که بر تیر و جز آن باشد. || تیزی و جودت
بیاویدنلغتنامه دهخدابیاویدن . [ دَ ] (مص ) سودن . (جهانگیری ) : به صیت عدل تو صیاد وحش می آودسُروی آهوی نخجیر بی وسیلت دام .ابوالفرج رونی .
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ] (اِخ )ابن شلیطا. طبیبی از مردم بغداد. او را در طب دستی قوی بوده است و صیت او سبب شد که المطیع ﷲ او را بخدمت خود خواند و او در معالجات خلیفه با ثا
ذکرلغتنامه دهخداذکر. [ ذَ ک ُ ] (ع ص ) ذَکر. ذَکیر. ذِکّیر. ذوذکر؛ صاحب صیت و شهرت و آوازه یا افتخار. بلندآوازه .
آوازهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اشتهار، شهرت، صیت، معروفیت، نام ۲. آواز، آوا، صوت ۳. اطلاع، خبر، شایعه، غوغا ۴. ترانه، نغمه، نوا
شهرتفرهنگ مترادف و متضادآوازه، اشتهار، تخلص، شایعه، صیت، عنوان، محبوبیت، معروفیت، نام، ناموری ≠ بینشانی، خمول، گمنامی
خارقانلغتنامه دهخداخارقان . [ رِ ] (اِخ ) نام دهی است نزدیک بسطام از لطائف . (غیاث اللغة). رجوع به خرقان شود : رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسن تا خارقان . مولوی (مثنوی ).ب
خایسکلغتنامه دهخداخایسک . [ ی ِ ] (اِ) پتک باشد که آهنگران بکار برند. (شرفنامه ٔ منیری ). صیت . (منتهی الارب ). فطیس . (زمخشری ) : بپولاد و خایسک آهنگران فرو برده مسمارهای گران .