لَحْنِ ﭐلْقَوْلِفرهنگ واژگان قرآنشیوه گفتار(کلمه لحن بيشتر به معناي آن است که کلام را از سنتهاي جارياش برگرداني ، يا اعراب آن را نگويي و يا نقطهها و کلمات آن را جابجا کني ، و اين عمل ناپسندي اس
شیوه کارلغتنامه دهخداشیوه کار. [ شی وَ / وِ ] (ص مرکب ) شیوه گر. شیوه باز. (ناظم الاطباء). رجوع به شیوه باز شود.
شیوه زدنلغتنامه دهخداشیوه زدن . [ شی وَ / وِ زَ دَ] (مص مرکب ) در تداول عامه ، اهل فرقه بودن . عادتهای زشت داشتن . (فرهنگ لغات عامیانه ). حیله بکار بردن . (یادداشت مؤلف ). || عمل ب
شیوه کردنلغتنامه دهخداشیوه کردن . [ شی وَ / وِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناز و کرشمه نمودن . (یادداشت مؤلف ) : پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتّان که مپرس . حافظ.رجو
شیوه ایلغتنامه دهخداشیوه ای . [ شی وَ / وِ ] (ص نسبی ) زن بدعمل . پسر بد. زن یا پسر مرتکب عمل نامشروع . کسی که معمولاًدارای عادتهای زشت و مضر و اعمال سوء باشد (قماربازیا شهوتران یا
شیوه بازلغتنامه دهخداشیوه باز. [ شی وَ / وِ ] (نف مرکب ) معشوق و یا معشوقه ٔ با ناز و کرشمه . که دانا باشد به همه ٔ فن های عشقی و بکار برد آنها را. (ناظم الاطباء). || مکار. حیله گر.
شیوه بازیلغتنامه دهخداشیوه بازی . [ شی وَ / وِ ] (حامص مرکب ) صفت شیوه باز. || حیله . مکر. خدعه . نیرنگ . بامبول بازی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شیوه باز شود.
شیوه پیلهلغتنامه دهخداشیوه پیله . [ شی وَ/ وِ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) شیله پیله . حیله و نیرنگ . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شیله پیله شود.
شیوه تولغتنامه دهخداشیوه تو. [ شی وَ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان سقز. سکنه ٔ آن 100 تن . آب آن از چشمه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
شیوه جولغتنامه دهخداشیوه جو. [ شی وَ ] (اِخ ) دهی است از بخش سردشت شهرستان مهاباد. آب آن از رودخانه ٔ سردشت . راه آن اتومبیلرو. سکنه ٔ آن 152 تن . صنایع دستی آن جاجیم بافی است . (ا