شکنجیدنلغتنامه دهخداشکنجیدن . [ ش ِ / ش ُ ک ُ دَ ] (مص ) گرفتن عضوی باشد به سر ناخن . (آنندراج ) (غیاث ). قرز. نشگون گرفتن . وشگون گرفتن . (یادداشت مؤلف ): قرض ؛ شکنجیدن به انگشتا
برشکنجیدنلغتنامه دهخدابرشکنجیدن . [ ب َ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکنجیدن : ز آز و فزونی برنجی همی روانرا چرا برشکنجی همی . فردوسی .و رجوع به شکنجیدن شود.
نشکنجیدنلغتنامه دهخدانشکنجیدن . [ ن ِ ک ُ دَ ] (مص ) نشکنج گرفتن . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا)(از آنندراج ). قرص . (زمخشری ). رجوع به نشکنج شود.