چاه اسماعیللغتنامه دهخداچاه اسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهوار بخش میناب شهرستان بندرعباس که در 30 هزارگزی شمال میناب بر سر راه فرعی کهنوج به میناب واقع شده ، 45 تن س
گوربندلغتنامه دهخداگوربند. [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهوار بخش میناب شهرستان بندرعباس واقع در 24 هزارگزی شمال میناب ، سر راه فرعی کهنوج به میناب . جلگه و گرم سیر است و 2000
نوبندلغتنامه دهخدانوبند. [ ن َ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهوار بخش میناب شهرستان بندرعباس ، در جلگه ٔ گرمسیری واقع است و 200 تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ، محصولش غلات و خرم
زبرجدگونلغتنامه دهخدازبرجدگون . [ زَ ب َ ج َ ] (ص مرکب ) مانند زبرجد. زبرجدی رنگ . زبرجدفام : یا همچو زبرجدگون . یکرشته ٔ سوزن اندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوار.منوچهری (دیوان ص 37).
تنگ طهواژهنامه آزادتنگ طه نام روستایی در 35 کیلومتری شهرستان داراب می باشد .شغل مردم این روستا کشاورزی می باشد . معروفترین محصول این روستا انار می باشد . که یک رقم انار به نام انا
خودرنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهویژگی چیزی که دارای رنگ طبیعی است و به طریق مصنوعی رنگ نشده باشد: ◻︎ رخم از خون چو لالهٴ خودرنگ / اشکم از غم چو لؤلؤ شهوار (انوری: ۱۹۲).
پنج یکلغتنامه دهخداپنج یک . [ پ َ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) خُمس . خمیس . دوبرابر عشر. دوبرابر ده یک : ملک ز پنج یک آنجا نصیب یافته بوددویست پیل و دو صندوق لؤلؤ شهوار. فرخی .و پیش
توتیا کشیدنلغتنامه دهخداتوتیا کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) سرمه کشیدن . توتیا در چشم کردن : دیده ٔ نرگس چو شود تیره ابرلؤلؤ شهوار کشد توتیاش .ناصرخسرو.
ظرایفلغتنامه دهخداظرایف . [ ظَ ی ِ ] (ع ص ، اِ) ظَرائِف . ج ِ ظریفه : به زیورها و گوهرهای شهوارظرایفها و دیباهای بسیار. (ویس و رامین ).امیر مسعود را بسیار نزل فرستاده بود [ منوچه
حبرلغتنامه دهخداحبر. [ ] (اِ) قسمی جامه . نوعی نسیج . برد یمانی موجدار. (فرهنگ البسه ٔ نظام قاری ) : نرمدست و قطنی و خارا و حبربرد و ابیاری و مخفی آشکار. نظام قاری (دیوان ص 27)
برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب ِ / ب ُ ] (ص ، ق ، اِ) مخفف بیرون . (برهان ). ضددرون . (شرفنامه ٔ منیری ). خارج و ظاهر. (ناظم الاطباء). ظاهر، مقابل باطن . منظر، مقابل مخبر : سر و بن
اهوارلغتنامه دهخدااهوار. [ اَهَْ ] (ص ) حیران و واله و شیفته . (برهان ) (هفت قلزم ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). حیران و شیفته . (انجمن آرا). واله و حیران . (شعوری ) : در راه خد
خودرنگلغتنامه دهخداخودرنگ . [ خوَدْ / خُدْ رَ ] (اِ مرکب ) چیزی که دارای رنگ طبیعی باشد. (ناظم الاطباء). برنگ طبیعی . آن چیز که رنگ طبیعی دارد. آن چیز که بارنگ دیگر رنگین نبود. (ی
قدر و قیمتلغتنامه دهخداقدر و قیمت . [ ق َ رُ م َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) مقدار و ارزش و اعتبار.- بی قدر و قیمت شدن ؛ بی ارزش شدن . بی مقدار شدن : نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قد
لفچهلغتنامه دهخدالفچه . [ ل َ چ َ/ چ ِ ] (اِ) لفچ . (جهانگیری ). لب گنده : دو لفچه چو دو آستن مرد حجازی دو منخره دو تیره چه سیصد بازی . (منسوب به منوچهری ).دندان چو صدف کرده دها
سحرگاهلغتنامه دهخداسحرگاه . [س َ ح َ ] (اِ مرکب ، ق مرکب ) همان زمان پیش از صبح . (بهار عجم ) (آنندراج ). سحر. پیشک از صبح : دلخسته و مجروحم و پی خسته و گمراه گریان بسپیده دم و نا
شکربارلغتنامه دهخداشکربار. [ ش َ ک َ / ش َک ْک َ ] (نف مرکب ) شکرریز. (ناظم الاطباء) : سوی شهر مداین شد دگر بارشکر با او به دامنها شکربار. نظامی .ندارد تنگنای خاک صائب این قدر شکّ
مشک بیدلغتنامه دهخدامشک بید. [ م ُ / م ِ ] (اِ مرکب ) بیدمشک . (برهان ) (ناظم الاطباء). نوعی از هفده انواع بید که گل آن خوشبوی باشدآنچه بعضی شاعران مشک بید بمعنی چوب سیاه گفته اند،
یرگستلغتنامه دهخدایرگست . [ ی َ گ َ ] (ق ) یرگس . حنان اﷲ. حاش للّه . حاشا. دورا. دوربادا. معاذاﷲ. (صحیح آن پرگست است ). (یادداشت مؤلف ) : پس این زنان گفتند حاش للّه ماهو بشر [
بنانلغتنامه دهخدابنان . [ ب َ ] (ع اِ) سر انگشت . انگشت . بنانه یکی آن . ج ، بنانات . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). سرهای انگشت و این جمع بنانةاست . (از بحر الجواهر) (از کشف )