سنجلغتنامه دهخداسنج . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. دارای 518 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات و لبنیات .شغل اهالی زراعت و گله د
سنجلغتنامه دهخداسنج . [ س ِ/ س َ ] (اِ) جلاجل دف و دائره را گویند. (آنندراج ) (برهان ). یکی از آلات موسیقی است مخفف سرنج و آن چیزی باشد به بسیاری از جلاجل دائره بزرگتر و در میا
سنجلغتنامه دهخداسنج . [ س ُ ] (اِ) کفل و سرین مردم و حیوانات . (برهان ). سرین مردم . (فرهنگ رشیدی ) (ادات الفضلاء).
صنجلغتنامه دهخداصنج . [ ص َ ] (معرب ، اِ) چیزی است که از روی سازند (و مس و ارزیز نیز) و یکی را بر دیگری زنند تا آواز دهد، به هندی جهانچه است . (منتهی الارب ). معرب جهانج باشد ک
صنجلغتنامه دهخداصنج . [ ص ُ ن ُ ] (ع اِ) کاسهای آبنوس یا چوبی است سیاه دیگر. (منتهی الارب ). قصاع الشیزی . (اقرب الموارد).
سِنجcymbals/ cymbalواژههای مصوب فرهنگستانسازی از خانوادۀ خودصداها، معمولاً بدون امکان تولید بسامدهای معین و اغلب متشکل از یک جفت صفحۀ فلزی بشقابی که در مرکز برآمدگی دارد متـ . جفتسِنج clash cymbals
سنج آبادلغتنامه دهخداسنج آباد. [ س ِ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه دلیجان به خمین میان نصرت آباد و شوراب در 37800 گزی دلیجان . (یادداشت مؤلف ).
gaugesدیکشنری انگلیسی به فارسیسنج ها، اندازه، پیمانه، معیار، درجه، مقیاس، اندازه گیر، وسیله اندازهگیری، گرو، وثیقه، مصرف سنج، اندازه گرفتن، پیمانه کردن، ازمایش کردن، گرو گذاشتن، شرط بستن
سنج آبادلغتنامه دهخداسنج آباد. [ س ِ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه دلیجان به خمین میان نصرت آباد و شوراب در 37800 گزی دلیجان . (یادداشت مؤلف ).