سعد اصغرلغتنامه دهخداسعد اصغر. [ س َ دِ اَ غ َ ] (اِخ ) در اصطلاح منجمان ستاره ٔ زهره است . (شرفنامه ) : مقرب ملک شرق و غرب سعدالدین که ناظرند به وی سعد اصغر و اکبرچه سعد اصغر و اکب
سعد اکبرلغتنامه دهخداسعد اکبر. [ س َ دِ اَ ب َ ](اِخ ) ستاره ٔ مشتری . (آنندراج ) (غیاث ) : ای بنظم آراستن باسعد اکبر همنفس مدح سعدالملک مسعودبن سعدی گو و بس . سوزنی .از آسمان نظر س
سعد بلعلغتنامه دهخداسعد بلع. [س َ دِ ب ُ ل َ ] (اِخ ) دو ستاره است بر دست چپ آبریز و میانشان سومین است گویند این آن است که سعد او را فرو برد. (التفهیم ص 112). منزل بیست و سوم از من
سعد بهالغتنامه دهخداسعد بها. [ س َ دِ ب َ ] (اِخ ) میر علیشیر نویسد: اشعار خوب دارد. از آنجمله این است :حاشا که مرا مهر تو ازدل برودیا خود از خاطر آن شکل و شمایل بروداز دلم عشق تو
سعد ذابحلغتنامه دهخداسعد ذابح . [ س َ دِ ب ِ ] (اِخ ) منزل بیست و دوم از منازل قمر و آن دو ستاره است که میان آنها دوری بقدر یک ذراع و بطرف یکی از آنها کوکبی خورداست که آن را میخواهد
سعد و اسمالغتنامه دهخداسعد و اسما. [ س َدُ اَ ] (اِخ ) اول نام عاشق و دوم نام معشوقه ای است که در عرب بوده اند. (غیاث ) (آنندراج ) : چشمه بانوی و درخت است اخستان هردو باهم سعد و اسما
سعدالاخبیهلغتنامه دهخداسعدالاخبیه . [ س َ دُل ْ اَ ی َ ] (اِخ )منزل بیست و پنجم از منازل قمر و آن از آخر سعدالسعود است . و آن چهار ستاره است بر ذراع ساکب الماء الیمنی . (منتهی الارب )
سعدالبارعلغتنامه دهخداسعدالبارع . [ س َ دِل ْ رِ ] (اِخ ) یکی از سعود ده گانه است . و آن دو کوکب است متناسق و فاصله ٔ میان آندو ذراعی و در صورت فرس اعظم است . (یادداشت مؤلف ). رجوع
سعدالبهائملغتنامه دهخداسعدالبهائم . [ س َ دُل ْ ب َ ءِ ] (اِخ ) یکی از منازل قمر و از سعود ده گانه است . رجوع به سعد و سعودالنجوم و منتهی الارب شود.
سعدالملکلغتنامه دهخداسعدالملک . [ س َ دُل ْ م ُ ] (اِخ ) سعدبن محمد آبی . از اعیان درباری ملکشاه و مستوفی سلطان محمد بود چون او در محرم سال 498 هَ .ق . به تبریز رسید سلطان محمد او ر
سعدینلغتنامه دهخداسعدین . [ س َ دَ ] (اِخ )زهره و مشتری . (غیاث ) (شرفنامه منیری ) : تا ملک را قران سعدین است بخت با دولت تو مقرون باد. مسعودسعد.شاه بهرام شه آن شاه که گفتش سعدین
سعدیهفرهنگ نامها(تلفظ: saediye) (عربی) (سعد + ایه (پسوند نسب)) ، منسوب به سعد ، مربوط به سعد . ← سعد ، به علاوه (به مجاز) سعادتمند و خوشبخت .