سراحلغتنامه دهخداسراح . [ س َ ] (ع اِمص ) رها کردن . (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ص 57). || طلاق . اسم است مر تسریح را. (منتهی الارب ) : و سرحوهن سراحاً جمیلاً. (قرآن
صراحلغتنامه دهخداصراح . [ ص ِ ] (ع مص ) رویاروی دشنام دادن کسی را. و رجوع به صُراح شود. || (اِ) آشکارا. (منتهی الارب ).
سراحینلغتنامه دهخداسراحین . [ س َ ] (ع اِ) ج ِ سرحان . (دهار) (بحر الجواهر) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به سرحان شود.
سراحینلغتنامه دهخداسراحین . [ س َ ] (ع اِ) ج ِ سرحان . (دهار) (بحر الجواهر) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به سرحان شود.
حریزلغتنامه دهخداحریز. [ ح ُ رَ ] (اِخ ) ابن سراحیل کندی . صحابی است ، و بعضی روایات از او نقل شده است و به سال 66 هَ . ق . در وقعه ٔ جارف به شهادت رسیده است . صحابی دیگری نیز ب
احمدیلغتنامه دهخدااحمدی . [ اَ م َ ] (اِخ ) سمعانی گوید: مشهور بدین نسبت ابوعیسی العباس بن احمدبن مطروح بن سراح بن محمدبن عبداﷲ الازدی النحوی الحصیب الاحمدی است . وی اهل مصر و ثق
رام رایشلغتنامه دهخدارام رایش . (اِخ ) نام وزیر«هداهاد» یا «هداد»بن عمربن سراحیل بن رایش پدر بلقیس معروف . رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 156 شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم . پدر خاندانی بزرگ از حضرموت که به آل باجمّال معروفند و از آن خاندان علما و ادبا و عرفای بسیار برخاسته است و در هندوستان و ج