ابن سراجلغتنامه دهخداابن سراج . [ اِ ن ُ س َرْ را ] (اِخ ) ابومحمد جعفربن احمدبن حسین . قاری و حافظ و ادیب و شاعر. صاحب اشعاری نیکوست و او راست : کتاب مصارع العشاق . و از ابوعلی بن
حسن سراجلغتنامه دهخداحسن سراج . [ ح َ س َ ن ِ س َرْ را ] (اِخ ) از فدائیان ملاحده است و قاضی کرمان را بکشت . (حبیب السیر).
ده سراجلغتنامه دهخداده سراج . [ دِه ْ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قهستان بخش مرکزی شهرستان سیرجان . واقع در 30هزارگزی شمال خاوری سعیدآباد. سکنه ٔ آن 200 تن . آب آن از قنات تأمی
محب سراجلغتنامه دهخدامحب سراج . [ م ُ ح ُ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهر کهنه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان قوچان با 466 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
تخت سراجلغتنامه دهخداتخت سراج . [ ت َ ت ِ س َ ] (اِخ ) نام مدرسه ٔ شیخ ابواسحاق کازرونی است . گویند شیخ در آن مدرسه چراغی به دست خود روشن کرده اند و اکنون چهارصد سال زیاده باشد، آن
اسراجلغتنامه دهخدااسراج . [ اِ ] (ع مص ) روشن کردن چراغ و فراگرفتن آن . (منتهی الارب ). چراغ را افروختن . (زوزنی ). چراغ فراگرفتن . (تاج المصادر بیهقی ): و یقال انه کان یسرج علی
جبل السراجلغتنامه دهخداجبل السراج . [ ج َ ب َ لُس ْ س ِ ] (اِخ ) نام کوهی به افغانستان در یازده فرسنگی کابل .