سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س َرْ را ] (اِخ ) سبزواری .ملا احمد سراج از ولایت سبزوار است . طبعش در شعر نیک است ، همیشه لغز میگفته . این لغز شمع از اوست ، لغز:آن چیست که در انجمنش
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س ِ ] (اِخ ) ابن فارس عبداﷲبن احمدبن اسماعیل التمیمی اسکندرانی مکنی به ابوبکر. از تاج الکندی و ابن الحرستانی حدیث کرد. در ربیع الاول سال 685 هَ . ق . ب
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س َرْ را ] (ع ص ) زینگر. ج ، سراجون . (مهذب الاسماء) (دهار). زین فروش و زین ساز. (غیاث ). زین فروش . زین ساز. || دروغگوی . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س ِ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن محمد السراج الوزیر الاندلسی مکنی به ابوعبداﷲ. در قرن دوازدهم هجری میزیست . او راست : الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة ای
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ ](اِخ ) قمری . او سراجی قزوینی و سراجی قمری نامیده شده است . وی معاصر ابی سعیدخان (855 - 872 هَ . ق .) بوده است . شاعر خوبی است ولیکن در هزلیات غلو تما
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س َرْ را ] (اِخ ) (419 - 500 هَ . ق .) ابوجعفربن احمدبن الحسین بن احمدبن جعفر سراج . رجوع به ابن سراج و قاری بغدادی شود.
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س َرْ را ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهاباد بخش حومه ٔشهرستان بیرجند واقع در 14 هزارگزی باختر بیرجند. هوای آن معتدل و دارای 12 تن سکنه است . آب آنج
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن محمدبن سراج مکنی به ابومروان النحوی اللغوی . وی امام مردم اهل قرطبه بود و در علم عربیت منزلتی بلند داشت ، مدت 18 سال عمر خود ر
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س ِ ] (اِخ ) اورنگ آبادی . سیدسراج الدین از روشن سوادان اورنگ آباد دکن است و در چراغ افروزی کاشانه ٔ نظم فارسی دارد و از ماهران فن از ابتدای شباب دل به
سراجلغتنامه دهخداسراج . [ س ِ ] (ع اِ) چراغ . (غیاث ) (مهذب الاسماء)(دهار) (آنندراج ) (منتهی الارب ) : و اذکارها فرعاً بعثه سراجاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 298).گفتم که بقرآن در پ