سترپوشلغتنامه دهخداسترپوش . [ س ِ ] (نف مرکب ) چیزی که ستر عورت بدان کنند. (آنندراج ) : برفت سایه ٔ درویش و سترپوش غریب بپوش بار خدایا به عفو ستارش . سعدی .یک رنگ شویم تا نماند ای
سترپوشیلغتنامه دهخداسترپوشی . [ س ِ ] (حامص مرکب ) عمل ستر پوشیدن . پرده پوشی : بکن سترپوشی که پوشیده ایم برسوایی کس نکوشیده ایم . نظامی .رجوع به ستر شود.
ستردنلغتنامه دهخداستردن . [ س ِ / س ُ ت ُ دَ ] (مص ) (از: ستر+ دن ، پسوند مصدری ) رجوع کنید به ستوردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). محو. (مجمل اللغة)(تاج المصادر بیهقی ) (ترجما
سترونلغتنامه دهخداسترون . [ س َ ت َرْ وَ / س ُ ت ُرْوَ ] (ص ) هندی باستان «ستری » (بی حاصل ، ناحاصلخیز)، ارمنی «سترج » ، یونانی «ستیره » ، لاتینی «ستریلیس » ،گتی «ستیرو» ، یهودی
ستربنگلغتنامه دهخداستربنگ . [ س ُ ت ُ ب َ ] (اِ) نام پرنده ای است . (آنندراج ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
سترکلغتنامه دهخداسترک . [ س ِ ت ُ ] (اِ) انگشت پنجم چون ازسوی کالوج ابتدای شمار کنند. ابهام . نر انگشت . انگشت نر. (یادداشت مؤلف ).
سترگ رویلغتنامه دهخداسترگ روی . [ س ُ / س َ / س ِت ُ ] (ص مرکب ) وقیح . (زمخشری ). سخت روی . شوخ روی .
ستراتونیسلغتنامه دهخداستراتونیس . [ س ُ ] (اِخ ) دختر آن تیوخوس [ از پادشاهان سلوکیه ] که به آریارات پسر آریارامن پادشاه کاپادوکیه داده است . (از ایران باستان ص 2075 و 2130).
ستربانگلغتنامه دهخداستربانگ . [ س ُ ت ُ / س ُ ت ُ ن َ ] (اِ) سار. (استینگاس ) (ناظم الاطباء). || دم جنبانک (استینگاس ). صعوه و دم جنبانک . (ناظم الاطباء). رجوع به سترناک و ماده ٔ ب