زمللغتنامه دهخدازمل . [ زَ ] (ع مص ) ردیف خود ساختن کسی را یا عدیل گردانیدن . || لنگان راه رفتن از نشاط. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || در پی کس
زمللغتنامه دهخدازمل . [ زِ ] (ع اِ) ردیف . || بار پشت . || نیم جوال از هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زمللغتنامه دهخدازمل . [ زُم ْ م َ / زُ م َ ](ع ص ) ضعیف ترسنده و بددل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ)بار درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج )
زملجلغتنامه دهخدازملج . [ زُ ل ُ ] (اِ) پروانه ٔ کوچک . (از ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج 2 ص 47 شود.
زملقلغتنامه دهخدازملق . [ زُ م َ ل ِ / زُم ْ م َ ل ِ ] (ع ص ) آنکه پیش از مجامعت انزال افتدش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زُمالِق . (منتهی الارب ). رجوع به تاج ال
زملقیلغتنامه دهخدازملقی . [ زِ م ِ ] (ص نسبی ) منسوب است زِملِق که قریه ای است به بخارا. (از انساب سمعانی ) (از لباب الانساب ).
زملقیلغتنامه دهخدازملقی . [ زُ م ُ ] (ص نسبی ) منسوب است به زُمُلق که قریه ای است در نزدیکی سنج که فعلاً خراب شده است . (از انساب سمعانی ) (از لباب الانساب ).
زملانلغتنامه دهخدازملان . [ زَ م َ ] (ع مص ) زمل . لنگان راه رفتن از نشاط. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به زمل شود.
زملجلغتنامه دهخدازملج . [ زُ ل ُ ] (اِ) پروانه ٔ کوچک . (از ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج 2 ص 47 شود.
زملقلغتنامه دهخدازملق . [ زُ م َ ل ِ / زُم ْ م َ ل ِ ] (ع ص ) آنکه پیش از مجامعت انزال افتدش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زُمالِق . (منتهی الارب ). رجوع به تاج ال
زملقیلغتنامه دهخدازملقی . [ زِ م ِ ] (ص نسبی ) منسوب است زِملِق که قریه ای است به بخارا. (از انساب سمعانی ) (از لباب الانساب ).
زملقیلغتنامه دهخدازملقی . [ زُ م ُ ] (ص نسبی ) منسوب است به زُمُلق که قریه ای است در نزدیکی سنج که فعلاً خراب شده است . (از انساب سمعانی ) (از لباب الانساب ).