زغن آبادلغتنامه دهخدازغن آباد. [ زَ غ َ ] (اِخ ) دهی از دهستان اوزوم دل است که در بخش ورزقان شهرستان اهر و یازده هزارگزی جنوب ورزقان واقع است و 455 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی
زغنگیدنلغتنامه دهخدازغنگیدن . [ زَ غ َ دَ ] (مص ) فواق زدن . زروغ کردن . || آه کشیدن . ناله و زاری کردن . (ناظم الاطباء). آه کردن . (آنندراج ).
زغنارلغتنامه دهخدازغنار. [ زُ ] (اِ) روناس را گویند و آن گیاهی باشد که چیزها را بدان رنگ کنند. (برهان ) (آنندراج ). روناس . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). رجوع به روناس شود.
زغنبوتلغتنامه دهخدازغنبوت . [ زَ ن َ ] (اِ) نفرین گونه ای است مانند زهرمار، کوفت و غیره که در جواب کسی که کسی را خواند گویند: علی ! زغنبوت . و نیز در جواب آنکه گوید: چه خورم ؟ یا
زغنبودلغتنامه دهخدازغنبود. [ زَ ن َ ] (اِ) زغنبوت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به همین کلمه شود.
زغنبوطلغتنامه دهخدازغنبوط. [ زَ ن َ ] (اِ) زغنبوت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به زغنبوت شود.
زغند زدنلغتنامه دهخدازغند زدن . [ زَ غ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) فریاد کردن را گویند. (برهان ). فریاد زدن . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
زغندلغتنامه دهخدازغند. [ زَ غ َ ] (اِ) از جای برجستن باشد بر مثال آهو. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). برجستگی از جای مانند آهو. (ناظم الاطباء). خیز. جست . جستن . (یادداش
زغنگلغتنامه دهخدازغنگ . [ زَ غ َ ] (اِ) برجستن گلوباشد که به عربی فواق گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ازفرهنگ فارسی معین ). فواق . زروغ . (ناظم الاطباء). فواق . (لغت فرس اسدی چ اقب
پندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= زغن: ◻︎ تا نبوَد چون همای فرخ کرگس / همچو نباشد به شبه باز خشین پند (فرخی: ۴۵۲).
خادفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= زغن: ◻︎ ای عوض آفتاب روز و شبان تابتاب / تو به مَثَل چون عکاب، حاسد ملعونْت خاد (منوچهری: ۱۷).