زغاللغتنامه دهخدازغال . [ زُ ] (اِ) انگِشت که فحم نیز گویند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 334). انگشت و چوب سوخته ٔ که پیش از آنکه کاملاً بسوزد آن را خاموش کرده باشند. (ناظم الاطباء)
زغالگویش کرمانشاهکلهری: zexâl̆ گورانی: zexâl̆ سنجابی: zexâl̆ کولیایی: zexâl̆ زنگنهای: zexâl̆ جلالوندی: zexâl̆ زولهای: zexâl̆ کاکاوندی: zexâl̆ هوزمانوندی: zexâl̆
کاشمرلغتنامه دهخداکاشمر. [ م َ ] (اِخ ) نام یکی از شهرستان های استان نهم کشور ایران و محدود است از طرف خاور به شهرستان تربت حیدریه ، از شمال به شهرستان نیشابور، از باختر و شمال ب
دیوسارلغتنامه دهخدادیوسار.[ وْ ] (ص مرکب ) (از: دیو + سار، پسوند شباهت ) بمعنی دیو مانند است چه سار بمعنی شبیه و نظیر و مانند باشد. (برهان ) (از غیاث ). دیوسر. دیومانند. (از آنندر
زغال استخوانbone charcoalواژههای مصوب فرهنگستانزغالی که از سوزاندن استخوان، تاحدیکه ترکیبات آلی آن از بین برود، به دست میآید متـ . زغال حیوانی animal charcoal
زغاللغتنامه دهخدازغال . [ زُ ] (اِ) انگِشت که فحم نیز گویند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 334). انگشت و چوب سوخته ٔ که پیش از آنکه کاملاً بسوزد آن را خاموش کرده باشند. (ناظم الاطباء)
حراقهلغتنامه دهخداحراقه . [ ح َرْ را ق َ ] (ع اِ) جای سیاه زغال گران و گچ گران . || نوعی از کشتی ها که به وی نفت اندازی کنند بسوی دشمن . ج ، حَرّاقات . (منتهی الارب ). نوعی از کش