زرشکلغتنامه دهخدازرشک . [ زِ رِ ] (اِ) بار درختی است معروف که در طعام ها و آشها کنند و خورند و به عربی انبرباریس خوانند و بعضی گویند باریس درخت زرشک و حب الانبرباریس زرشک باشد.
زرشکلغتنامه دهخدازرشک . [ زِ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان قزوین است که 408 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
زرشکگویش خلخالاَسکِستانی: zərəsk دِروی: zərəsk شالی: zərəsk کَجَلی: zerešk کَرنَقی: zərəsk کَرینی: zərəsk کُلوری: zərəsk گیلَوانی: zeresk لِردی: zərəšk
زرشکگویش کرمانشاهکلهری: zerešk گورانی: zerešk سنجابی: zerešk کولیایی: zerešk زنگنهای: zerešk جلالوندی: zerešk زولهای: zerešk کاکاوندی: zerešk هوزمانوندی: zerešk
زرشکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) درختچهای خاردار با برگهای دندانهدار و کوچک که ریشه، ساقه، میوه، و برگهای آن مصرف دارویی دارد؛ زارج؛ زراج؛ زرک؛ زراک؛ امبرباریس؛ انبرباریس؛ ب
زنبللغتنامه دهخدازنبل . [ زَم ْ ب َ ] (اِ) بمعنی زنبر است که بدان خاک و خشت کنند. (برهان ). زنبر. (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ جهانگیری ). زنبر. چارچوبه ٔ خشت و خاک کشی
اقسوسلغتنامه دهخدااقسوس . [ اَ ] (معرب ، اِ) زرشک . (ناظم الاطباء). دانه ایست مانند زرشک و چون آنرا بشکنند چیزی چسبنده و لزج از درون آن درآید، با زرنیخ بناخن تباه شده نهند برویان
بجشکلغتنامه دهخدابجشک . [ ب ِ ج ِ ] (اِ) حکیم .طبیب . پزشک . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ). دانشمند. (برهان قاطع) : و [ غوریان ] طبیبان را بزرگ دارند وهرگه که ای
خمیدنلغتنامه دهخداخمیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) کج شدن . خم گردیدن . (ناظم الاطباء). خم شدن . خم آوردن . دوتا شدن . چفته شدن . خم خوردن . منحنی گشتن . گوژ شدن . دولا شدن . بخم شدن . ا
گنبدلغتنامه دهخداگنبد. [ گُم ْ ب َ ] (اِ) پهلوی گومبت (گنبد، قبه ) در تهران و اراک (سلطان آباد) گنبذ، معرب آن «جنبذ» معجم البلدان در «جنبذ» و «جنبذه » اصلاً از آرامی و سریانی ما