ریولغتنامه دهخداریو. [ وْ ] (اِ) فریب . مکر.تزویر. دغا. ریا. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از شرفنامه ٔ منیری ). مکر و حیله . (فرهنگ جهانگیری ) (از غ
ریولغتنامه دهخداریو. [ وْ ] (اِخ ) نام پسر کاوس . (ناظم الاطباء). نام پسر کیکاوس که داماد طوس بود و بر دست فرودبن سیاوش کشته شد. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از ان
ریولغتنامه دهخداریو. [ ی ُ ] (اِخ ) دکتر ریو، خاورشناس نامی انگلیسی و مؤلف کتابهای چندی است از آن جمله است : فهرست نسخ خطی موزه ٔ بریتانیا. رجوع به سبک شناسی ج 3 ص 199 و تاریخ
ریوفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمکر؛ حیله؛ فریب؛ نیرنگ: ◻︎ گر نشیند فرشتهای با دیو / وحشت آموزد و خیانت و ریو (سعدی: ۱۷۷).
ریوگویش گنابادی در گویش گنابادی یکی از روستاهای حومه گناباد است که در فارسی آن را ریاب گویند و این روستا روستاموزه معماری کهن ایرانیست.
ریو خوردنلغتنامه دهخداریو خوردن . [ وْ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) فریب خوردن .(از مجموعه ٔ مترادفات ص 264) (آنندراج ) : نخورده ز مردانگی ریو نفس شده کشته در دست اودیو نفس .ملاطغرا
ریوقسلغتنامه دهخداریوقس . [ ] (اِ) یبروح . (از مفردات ابن البیطار). مهرگیاه . رجوع به یبروح و مهرگیاه شود.
ریوحلغتنامه دهخداریوح . [ رَ ] (ع ص ) یوم ریوح ؛ روز خوش باد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). روز خوش باد و گویند روز سخت باد. (از اقرب الموارد).
ریوالغتنامه دهخداریوا. [ ری ] (اِ) پیرو. (ناظم الاطباء). || مخفف ریواس که ریباس و ریواج و ریباج نیز گویند. (از شعوری ج 2 ورق 17). رجوع به مترادفات شود.
ریوندلغتنامه دهخداریوند. [ ری وَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور. دارای 108 آبادی و 15394 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
ریودلغتنامه دهخداریود. [ رُ ] (ع اِ) ج ِ رَید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج ِ رید به معنی کرانه ٔ بلند بیرون جسته از کوه . (آنندراج ). رجوع به رید شود.
ریودلغتنامه دهخداریود. [ ری وَ ] (اِ) گیاهی که چرندگان را مستی آورد. (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء).