دانگ نیملغتنامه دهخدادانگ نیم . (اِخ ) دهی است از دهستان درختگان بخش مرکزی شهرستان کرمان . واقع در 35هزارگزی شمال خاوری کرمان سر راه مالرو کرمان به شهداد. کوهستانی است و سردسیر و دا
دانگ سنگلغتنامه دهخدادانگ سنگ . [ س َ ] (اِ مرکب ) دانگ وزنی است و یا یک ششم واحد وزنی است ، و دانگ سنگ ظاهراً یعنی سنگی و وزنه ای که دارای وزن دانگ باشد یا برای وزن دانگ بکار رود ن
دانگانهلغتنامه دهخدادانگانه . [ ن ْ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) (از: دانگ + انه ). صاحب آنندراج گوید اصل کلمه دانگ گانه است یعنی یک عدد دانگ . و یک گاف را حذف کرده اند. (آنندراج ). || د
دانگهلغتنامه دهخدادانگه . [ گ َ / گ ِ ] (ص ) مرکب آارهوس است از: دانگ + هاء. و آن در ترکیب با اعداد خاصه با عدد دو چهار و شش مستعمل است و تنها بکار نرود و کلمات دودانگه و چهاردان
دانگیلغتنامه دهخدادانگی . (ص نسبی ) منسوب به دانگ . || هم خرج شدن بطور تساوی در گردش و یا ناهار و یا شام . پیک نیک . شرکت در ادای مخارج و مهمانی و یا سفری یا خرید چیزی . مهمانی د
دانگانهفرهنگ انتشارات معین(نِ) (اِمر.) 1 - پولی که در یک گردش دسته جمعی از افراد گروه گرفته می شود. 2 - چیزی که یک ششم دانگ بیارزد.
دانگانهلغتنامه دهخدادانگانه . [ ن َ ن َ /ن ِ ] (اِ مرکب ) رخت و متاع خانه . (برهان ) (غیاث ). متاع و کالا. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ) : ای در جوال عشوه علی وار ناشده از حرص دانگا
دانگکلغتنامه دهخدادانگک . [ ن َ / ن ِ گ َ ] (اِمصغر) دانه ٔ خرد. مصغر دانه : وآن دهن تنگ تو گویی کسی دانگکی نار بدونیم کرد. رودکی .دانگکی چند نارسیده در آن نار. سوزنی .این کلمه ر
دانگولغتنامه دهخدادانگو. (اِ) آش هفت حبه . (آنندراج ). آش مرکب از نخود و باقلی و عدس و غیره که آش هفت دانه و آش عاشورا گویند. آش هفت دانه را گویند و آن آشی است مرکب از نخود و باق
دانگه قواملغتنامه دهخدادانگه قوام . [ گ َ ق َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان غار بخش شهر ری شهرستان تهران . واقع در 2000گزی باختر شهر ری . دارای 20 سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج
دانگیلغتنامه دهخدادانگی . (اِخ ) دهی است از دهستان سگوند بخش زاغه شهرستان خرم آباد. واقع در 15هزارگزی باختر زاغه . راه شوسه ٔ خرم آباد به بروجرد از میان این آبادی میگذرد. جلگه و
دانگانهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنچه به یکدانگ یعنی یکششم دِرهم بیرزد.۲. چیزی کم و نزدیک به یکدانگ: ◻︎ گرچه مرا هست به خروار فضل / نیست ز دانگانه مرا یک تسو (کمالالدیناسماعیل: ۵۱۹).
دانگکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدانۀ خرد؛ دانۀ ریز: ◻︎ وآن دهن تنگ تو گویی کسی / دانگکی نار به دو نیم کرد (رودکی: ۴۹۶).