خمارلغتنامه دهخداخمار. [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان و بخش قیروکارزین شهرستان فیروزآباد. دارای صد و ده تن سکنه ، آب آن از چشمه و محصول آن غلات و کنجد و ماش و شغل اهالی زراعت
خانه ٔ خمارلغتنامه دهخداخانه ٔ خمار. [ ن َ / ن ِ ی ِ خ َم ْ ما ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) میکده . میخانه . آنجا که باده نوشند.
خواب و خمارلغتنامه دهخداخواب و خمار. [ خوا / خا ب ُ خ ُ ] (ترکیب عطفی ) خواب . خمار.لختی . سستی . رخوت بر اثر خواب و خماری : ترا که دیده ز خواب و خمار بازنباشدریاضت من شب تا سحر نشسته
ابن خمارلغتنامه دهخداابن خمار. [ اِ ن ُ خ َم ْ ما ] (اِخ ) ابوالخیر حسن بن سواربن بابأبن بهرام خوارزمی . مولد او به بغداد به سال 331 هَ .ق . فاضلی منطقی ، شاگرد یحیی بن عدی . در طب
اخمارلغتنامه دهخدااخمار. [ اِ ] (ع مص ) پنهان گردیدن . نهان گشتن . || پنهان و پوشیده گردانیدن . پوشانیدن . پنهان کردن . || عطا کردن چیزی کسی را یا مالک آن چیز گردانیدن او را. ||
حجرالخمارلغتنامه دهخداحجرالخمار. [ ح َ ج َ رُل ْ خ ُ ] (ع اِ مرکب ) خماهان یا قسمی از خماهان است و چون رافع خمار است به این اسم نامیده اند. (تحفه حکیم مؤمن ).
ذات الخمارلغتنامه دهخداذات الخمار. [ تُل ْ خ ِ ] (اِخ ) لقب هنیدة عمّه ٔ فرزدق است . و از آنرو وی را ذات الخمار گویند که وی چانه بندخویش را برگرفت آنگاه که پدر او صعصعةبن ناجیه و براد
ذوالخمارلغتنامه دهخداذوالخمار. [ ذُل ْ خ ِ ] (اِخ ) لقب اسب زبیربن عوام است که در جنگ جمل بر آن نشسته بود. و نام اسپ مالک بن نویره ٔ یربوعی است .
فارس ذی الخمارلغتنامه دهخدافارس ذی الخمار. [ رِ س ُ ذِل ْ خ ِ ] (اِخ ) مردی صحابیست از بنی تیم . معنی فارس ذوالخمار کسی است که بر اسبی بنام ذوالخمار سوار شود. و ذوالخمار نام اسب زبیربن عو
پرخمارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنکه خمار بسیار در سر دارد؛ مَست.۲. چشمی که مانند چشم شرابخوردگان باشد: ◻︎ در چشم پرخمار تو پنهان فنون سحر / در زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن (حافظ: ۷۸۸).