خلل ناکلغتنامه دهخداخلل ناک . [خ َ ل َ ] (ص مرکب ) رخنه دار. دارای منفذ : روی جهان کآینه ٔ پاک شداز نفس چند خلل ناک شد.نظامی (مخزن الاسرار ص 112).
خلل ندیدهلغتنامه دهخداخلل ندیده . [ خ َ ل َ ن َ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) بدون عیب . بی نقص : دستی سلب خلل ندیده برد از پی آن سلب دریده .نظامی .
خلل افتادنلغتنامه دهخداخلل افتادن . [ خ َ ل َ اُ دَ] (مص مرکب ) خرابی پیدا شدن . فساد و تباهی حاصل آمدن : چون به لشکرگاه رسید، یافت قوم را بر حال خویش هیچ خللی نیفتاده بود. (تاریخ بیه
خلل آمدنلغتنامه دهخداخلل آمدن . [ خ َ ل َ م َ دَ ] (مص مرکب ) تباهی بهم رسیدن . فساد پیدا شدن . (از آنندراج ). || رخنه پیدا شدن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خلل افکندنلغتنامه دهخداخلل افکندن . [ خ َ ل َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خرابی و فساد ایجاد کردن . تباهی ایجاد کردن .
خلل انداختنلغتنامه دهخداخلل انداختن . [ خ َل َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) خرابی ایجاد کردن . تباهی ایجاد کردن . || تفرقه ایجاد کردن : دل عارف غبارآلوده ٔ کثرت نمیگرددنیندازد خلل در وحدت آئینه
خلل پذیرفتنلغتنامه دهخداخلل پذیرفتن . [ خ َ ل َ پ َ رُ ت َ ] (مص مرکب ) قبول خلل کردن . فساد و تباهی پذیرفتن : به تضریب نمام خائن بنای آن دوستی خلل پذیرد. (کلیله و دمنه ).
خلل درآوردنلغتنامه دهخداخلل درآوردن . [ خ َ ل َ دَ وَ دَ ] (مص مرکب ) ایجاد خلل کردن . ایجاد تباهی کردن : نه بسبب خلل درآوردن خلل درآورنده نه بهیچ چیزی از وجود که رخنه دراندازد. (تاریخ
خلل کردنلغتنامه دهخداخلل کردن . [ خ َ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خراب شدن . ویران گشتن . خراب گشتن : این سرایی است که البته خلل خواهد کردخنک آن قوم که در بند سرای دگرند. سعدی .چو دور ج
خلل و فرجلغتنامه دهخداخلل و فرج . [ خ ُ ل َ ل ُ ف ُ رَ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) منافذ و سوراخهای ریز چون خلل و فرج بدن .
خلل یافتنلغتنامه دهخداخلل یافتن . [ خ َ ل َ ت َ ] (مص مرکب ) رخنه یافتن . (یادداشت بخط مؤلف ). || اختلال پیدا کردن . تباهی یافتن . (از یادداشت بخط مؤلف ).
خلل اندازلغتنامه دهخداخلل انداز. [ خ َ ل َ اَ ] (نف مرکب ) اغتشاش آور. کسی که باعث تباهی در کارها شود. کسی که باعث هنگامه و آشوب گردد. (ناظم الاطباء).
خلل پذیرلغتنامه دهخداخلل پذیر. [ خ َ ل َ پ َ] (نف مرکب ) هرچیزی که قابل اختلال و تباهی و آشفتگی بود. (ناظم الاطباء). آنچه خلل می پذیرد : هرکه در کار سخت گیر شودنظم کارش خلل پذیر شود
خلل ناپذیرلغتنامه دهخداخلل ناپذیر. [ خ َ ل َ پ َ ] (نف مرکب ) غیرقابل خلل . آنچه قبول خلل نکند. پایدار. ثابت : چون اتحاد خلل ناپذیر ملل آسیایی ضامن استقلال آنهاست . (یادداشت بخط مؤلف
خلل ناپذیریلغتنامه دهخداخلل ناپذیری . [ خ َ ل َ پ َ ] (حامص مرکب ) حالت خلل نپذیرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ).