خرق عادتلغتنامه دهخداخرق عادت . [ خ َ ق ِ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) معجزه . کارهایی کردن که در عادت تحققش امکان ندارد. || کرامات اولیاء. (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
خرق کردنلغتنامه دهخداخرق کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پاره کردن . دریدن . شکافتن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرق و التیاملغتنامه دهخداخرق و التیام . [ خ َ ق ُ اِ ](ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) پاره شدن و باز بهم پیوستن : حکما در خرق و التیام افلاک منکرند. (غیاث اللغات ).
خرق اجماع کردنلغتنامه دهخداخرق اجماع کردن . [ خ َ ق ِ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اجماعی را نپذیرفتن . اجماعی را مورد قبول قرار ندادن .
خرق اجماعلغتنامه دهخداخرق اجماع . [ خ َ ق ِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ناموافق با اجماعی . مخالف اجماعی . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرقةلغتنامه دهخداخرقة. [ خ ِ ق َ ](ع اِ) گله ٔ ملخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). ج ، خِرَق . || جعبه ای که بطانه ٔ آن پوست گوسپند و یا پوست
خرقاءلغتنامه دهخداخرقاء. [ خ َ ] (ع ص ) مؤنث اَخْرَق . (منتهی الارب )(از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || زن گول . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).- امثال : ل
خرقه کردن جامهلغتنامه دهخداخرقه کردن جامه . [ خ ِ ق َ / ق ِ ک َ دَ ن ِ م َ / م ِ ](مص مرکب ) دریدن جامه . پاره کردن جامه : تاج دین ای تاج دین بر فرق توبحر انعامی و خلقی غرق توآفتاب چرخ اق
خرقه کردنلغتنامه دهخداخرقه کردن . [ خ ِ ق َ / ق ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دریدن . پاره کردن : چو نقل کرد روانش مسافر ملکوت برای عزّش بر عرش خرقه کرد وطا. خاقانی .در مشرق آفتاب چنان جامه
خرقةلغتنامه دهخداخرقة. [ خ َ رِ ق َ ] (ع ص ) مؤنث خَرِق . || زن خجل و شرمنده و هراسان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خرقیلغتنامه دهخداخرقی . [ خ َ رَ ] (اِخ ) اسحاق بن لیث خرقی ، ساکن قریه ٔ خرق بود و پسرش از او حدیث کرد. (از انساب سمعانی ).
خرقیلغتنامه دهخداخرقی . [ خ َ رَ ] (اِخ ) زهیربن محمد ابوالمنذر التمیمی عنبری خراسانی مروزی خرقی که او را هروی و نیشابوری هم ذکر کرده اند، از دهکده ٔ خرق بود و درمکه و شام سکونت
خرقیلغتنامه دهخداخرقی . [ خ َ رَ ] (اِخ ) عبدالرحمن محمدبن قطن خرقی ، مکنی به ابومحمد. مردی از عالمان زبان عرب بود و مسائل فقه مالک نیکو میدانست . ابوزرعة مسیحی او را از خرق ذکر
خرقیلغتنامه دهخداخرقی . [ خ َ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به خَرَق که قریه ای است در سه فرسخی مرو. (از انساب سمعانی ).
خرقیلغتنامه دهخداخرقی .[ خ َ رَ ] (اِخ ) عبدالرحمن بن بشر خرقی . از فاضلان مرو بود و از جریر و غیر او حدیث کرد و از او احمدبن سیار امام روایت کرد. ابوزرعة مسیحی بر او ثناء فرستا
خرقهفرهنگ انتشارات معین(خِ قِ) [ ع . خرقة ] (اِ.) 1 - جامه ای که از تکه پارچه های گوناگون دوخته شود. 2 - جبة مخصوص درویشان . 3 - (کن .) جسد، تن . 4 - خال . ج . خَرَق . ؛ ~تهی کردن ک