خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ُرْ رُ ] (ع اِ) نوعی از گنجشک . (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). ج ، خَرارِق .
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَخْرق و خَرقاء. || (اِمص ) درشتی ، خلاف نرمی . || نتوانستگی مرد عمل و حیله کار را. || گولی . نادانی . تحیر. (از منتهی الارب ) (از
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش حومه ٔ شهرستان قوچان است . این دهستان در منطقه ٔ کوهستانی جنوب باختری قوچان واقع و هوای آن سرد و سالم و محصول عمده
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درزآب بخش حومه ٔ شهرستان مشهد واقع در 30هزارگزی شمال مشهد و 12هزارگزی باختر مالرو عمومی مشهد به کلات . این ده در جلگه واق
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ُ ] (ع مص ) نرمی نکردن شخص در کار خود. خَرَق . رجوع به خَرَق شود. || نیکو نکردن مرد کار خود را. خَرَق ، منه : خرق الرجل ؛ ای نیکو نکرد این مرد کار را.
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ ] (اِخ ) دهی است مرکز دهستان خرق بخش حومه ٔ شهرستان قوچان واقع در 62هزارگزی جنوب باختری قوچان و 60هزارگزی خاوری شوسه ٔ عمومی قوچان بمشهد. این دهکده
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ ] (ع اِ) بیابان بی آب و گیاه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج ، خُروق : چون بجیرفت و حدود گرمسیر رسید در رودب
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ ] (ع مص ) آوردن چیزی را. پاره کردن . دریدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) : فانطلقا حتی اذا رکبا فی السفینة
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ رَ ] (اِخ ) دهی است بمرو و معرب خره . واز آن ده اند محمدبن احمدبن ابی بشیر متکلم و محمدبن موسی و ابن عبیداﷲ که محدثان اند. (از منتهی الارب ).
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ رَ ] (ع مص ) نرمی نکردن شخص در کار خود. خُرق . || نیکو کردن شخص کار خود را. || گول و احمق بودن . رجوع به خُرق شود. || مقیم گردیدن در خانه و از خانه
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ رِ ] (ع اِ) خاکستر بدان جهت که میماند و اهل آن زایل میشوند. || آهوبچه ٔ ضعیف پای . || مرغی که از خوی کردن پریدن نتواند. (از لسان العرب ). || آهویی ک
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ َ رُ ] (ع ص ) گول . نادان در کار و عمل . خَرِق . (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). رجوع به خَرِق شود.
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ِ ] (ع ص ) جوانمرد و ظریف در سخاوت . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج ، اَخراق ، خِراق ، خروق . || مرد جوان نی
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ِ رَ ] (ع اِ) خرقه ها. ج ِ خرقة. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ).
خرقلغتنامه دهخداخرق . [ خ ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ خریق . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). رجوع به خَریق شود.