خدنگ اندازلغتنامه دهخداخدنگ انداز. [ خ َ دَ اَ ] (اِ) آنکه خدنگ می اندازد. خدنگ افکن . تیرانداز : شهری که همچو سکندر سپهبدان داردسنان گذار و کمندافکن و خدنگ انداز.سوزنی .
خدنگ افکنلغتنامه دهخداخدنگ افکن . [خ َ دَ اَ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه خدنگ افکند. آنکه تیراندازد. تیرافکن . تیرانداز. خدنگ انداز : پیاده سپر در سپر آخته خدنگ افکن از پس کمین ساخته . اسد
خدنگانلغتنامه دهخداخدنگان . [ خ َ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهر آسمان بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت . واقع در 53هزارگزی جنوب باختری ساردوئیه و 18هزارگزی جنوب راه مالرو بافت
هفت خدنگلغتنامه دهخداهفت خدنگ . [ هََ خ َ دَ] (اِ مرکب ) کنایت از سبعه ٔ سیاره است : این هفت خدنگ چارمیخی وین نه سپر هزارمیخی .نظامی .
خباکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچهاردیواری بدون سقف برای نگهداری چهارپایان: ◻︎ خدنگش بیشه بر شیران کند تنگ / کمندش دشت بر گوران خباکا (رودکی: ۶۸).
خلنجلغتنامه دهخداخلنج . [ خ َ ل َ ] (ع اِ) خدنگ . درختی نیک سخت که از چوب آن تیر و نیزه سازند. (منتهی الارب ). ج ، خلانج : کمان و تیر و خدنگ و چوب خلنج بسیار افتد. (حدود العالم
ولوالفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبانگوفریاد کردن به گریه و زاری: ◻︎ ذکری ز خدنگ تو و زلزال به سقسین / حرفی ز پرنگ تو و ولوال به بلغار (قاآنی: ۳۵۴).
مارکشلغتنامه دهخدامارکش . [ ک ُ ] (نف مرکب ) کشنده ٔ مار : خدنگ مارکش با مار شد جفت قضا هم طعنه زد هم آفرین گفت .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا بدون ذکر نام شاعر).
خذنجلغتنامه دهخداخذنج . [ خ َ ذَ ] (معرب ، اِ) معرب خدنگ است : نصبوا فی وسطه خشبة کبیرة خذنج و کتبواعلیها اسم الرجل . (از معجم البلدان در کلمه ٔ روس ).
نیم مستکلغتنامه دهخدانیم مستک . [ م َ ت َ ] (ص مرکب ) نیم مست : نیم مستک فتاده و خورده بی خدو این خدنگ یازه ٔ من .سوزنی .
چوبهفرهنگ انتشارات معین(بِ) (اِمر.) 1 - چوبی که بدان خمیر نان را تنک سازند؛ صوبج (معر.) 2 - خدنگ . 3 - تازیانه . 4 - زخمه . 5 - چوبدستی . 6 - چوبک .
شرنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سَم؛ زهر: ◻︎ تیر ستم فلک خدنگ است / شهد شرۀ جهان شرنگ است (انوری: ۲۱).۲. هرچیز تلخ.۳. (زیستشناسی) = حنظل
پازهلغتنامه دهخداپازه . [ زَ / زِ ] (اِ) پاچه : نیم مستک فتاده و خورده بی خدو این خدنگ پازه ٔ من . سوزنی .و رجوع به پاژه شود.
یوسفلغتنامه دهخدایوسف . [ س ُ ] (اِخ ) محمد یوسف گردیزی . از سادات کرام گردیز بود و ساغر دهانش به رحیق سخن لبریز. او راست :تیر مژگان صنم همچو خدنگ است اینجامی دهد کار چو با شاهد