خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ َ دَ ] (ع ص ، اِ) دردیست که حس عضو باطل کند. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). خدری یا وجع خدری یکی از پانزده درد است که دارای نامند. شیخ الرئیس در قا
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ ] (ص نسبی ) منسوب به خِدَره که بطنی است از ذهل بن شیبان . (از انساب سمعانی ).
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ دِ ] (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل . واقع در 12هزارگزی شمال باختری سکوهه و 5هزارگزی باختر شوسه ٔ زاهدان به زابل . این ناحیه در جلگه واق
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ دِ ] (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل . واقع در سیزده هزارگزی شمال باختری سکوهه و هفت هزارگزی باختری شوسه ٔ زاهدان به زابل . این ناحیه در
ابوسعیدلغتنامه دهخداابوسعید. [ اَ س َ ] (اِخ ) خُدری . سعدبن مالک بن سنان بن ثعلبه ٔ انصاری خزرجی . صحابی است . و نسبت او به خُدره حی ّ از انصار است . او از حفّاظ مکثرین و بجنگ احد
ابوشیبهلغتنامه دهخداابوشیبه . [ اَ ش َ ب َ ] (اِخ ) خدری . صحابی است . او بروم در حصار قسطنطنیّه درگذشت و هم بدانجا جسد او بخاک سپردند.
سعدلغتنامه دهخداسعد. [ س َ ] (اِخ ) ابن مالک بن سنان الخدری انصاری خزرجی . مکنی به ابوسعید خدری از صحابه و ملازمین پیغمبر اکرم (ص ) بوده . احادیث زیادی از وی روایت شده است و در