حویجاءلغتنامه دهخداحویجاء. [ ح ُ وَ ] (ع اِ) حاجت . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ما فیه حویجاء ولالویجاء؛ اَی حاجة. (مهذب الاسماء). رجوع به حوجاء شود. || راه م
تره حویجکلغتنامه دهخداتره حویجک . [ ت َ رَ/ رِ ح َ ج َ ] (اِ مرکب ) گیاهی خودرو دشتی است که برگ آن به برگ حویج (زردک ) ماند و در آشها کنند و این نام در کرج معمول است . (یادداشت بخط م
توبلةلغتنامه دهخداتوبلة. [ ت َ ب َ ل َ ] (ع مص ) دیگ افزار در حویج دیگ کردن . (زوزنی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). دیگ افزار ریختن در دیگ . (ناظم الاطباء). رجوع به تابل و توابل شو
چغندرلغتنامه دهخداچغندر. [ چ ُ غ ُ دَ / دُ ] (اِ) حویجی باشد که در آشها داخل کنند. (برهان ). معروف است و در آشها کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). سبزه ای است خوردنی مثل ترب که شلغم
چقندرلغتنامه دهخداچقندر. [ چ ُ ق ُ دَ ] (اِ) نام حویجی است معروف که در آشها کنند. (برهان ) (آنندراج ). همان چغندر است . (از شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به چغندر و چغندر قند شود.
چندرلغتنامه دهخداچندر. [ چ ُ دَ ] (اِ) مخفف چغندر باشد که حویجی است معروف . (برهان ) (از جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). همان چغندر است . (شرفنامه ٔ منیری ) : هرگز نشنیده ام
کلملغتنامه دهخداکلم . [ ک َ ل َ ] (اِ) از جمله حویجی است که در آشها کنند و آن دو نوع می باشد، رومی و غیره . بهترین آن رومی است و آن به دستار عربان و عمامه ٔ زهدفروشان ماند. (بر
مرغخانهلغتنامه دهخدامرغخانه . [ م ُ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) جای نگهداری مرغان : مشرف حویج خانه و مطبخ و مرغخانه و ایاغی خانه با یک شخص بوده . (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 63).
چکندرلغتنامه دهخداچکندر. [ چ ُ ک ُ دَ ] (اِ) چغندر. (ناظم الاطباء). همان چکندر و چقندر است . تلفظی از نام حویج معروف که انواع گوناگون دارد و نوعی از آن را درآش یا کشک یا دیگر غذا
حاویجلغتنامه دهخداحاویج . (اِ) آنچه بالای دیگ پخته اندازند برای خوشبوئی مانندادرک و زیره و قرنقل و جز آن . (آنندراج ) . حویج .
ذبحلغتنامه دهخداذبح . [ ذُ ب َ ] (ع اِ) گزر دشتی . زردک صحرائی . جزر برّی . حویج وحشی . || نوعی سماروغ . || گیاهی است خورش نعامه یعنی خوراک اشترمرغ . نباتی است سرخ . (مهذب الاس
ابومقاتللغتنامه دهخداابومقاتل . [ اَ م ُ ت ِ ] (ع اِ مرکب ) گزر. جزر. (مهذب الأسماء) (السامی فی الأسامی ). زردک . حویج .
لوجاءلغتنامه دهخدالوجاء. [ ل َ ] (ع اِ) شک و شبهه . یقال : ما فی صدری لوجاء و لاحوجاء و ما فیه حوجاء و لا لوجاء و لا حویجاء ولا لویجاء؛ یعنی نیست مرا حاجتی . (منتهی الارب ).
ابراهیمیهلغتنامه دهخداابراهیمیه . [ اِ می ی َ / ی ِ ] (اِ) طعامی است چون زیره با، و بجای سرکه ٔ زیره با در ابراهیمیه ، آب غوره یا سرکه ٔ مصعّد و یا مروّق به سَمید کنند و حَویجهای آن
اصطفلینةلغتنامه دهخدااصطفلینة. [ اِ طَ ن َ ] (معرب ، اِ) اسطفلینة. یکی اصطفلین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). گزر. جزر.زردک . حویج . هویج . رجوع به اصطفلین شود. و
جزر بریلغتنامه دهخداجزر بری . [ ج َ زَ رِ ب َرْ ری ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب )گویند شقاقل است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). جزر اقلیطی . زردک بیابانی . گزر بیابانی . زردک صحرایی . حویج
دوقولغتنامه دهخدادوقو. [ دَ ] (معرب ، اِ) دوقوس . تخم گزربری . (ناظم الاطباء). تخم زردک دشتی ، و معرب ذوقوست . تخم زردک صحرایی یا کوهی . دوقوا. طامل . بزرالجزر. تخم حویج . (یادد
گزرلغتنامه دهخداگزر. [گ َ زَ ] (اِ) سانسکریت گجر ، محتملاً از پارسی ناشی شده زیرا در یکی از مآخذ طبی متأخر آمده ... و اشیر یا کاشیر در لهجه ٔ قره قلپق (روسیه ) نیز به اغلب احت
زردکلغتنامه دهخدازردک . [ زَ دَ ] (اِ مصغر) معروف است و آن را گزر نیز گویند و معرب آن جزر است . (برهان ). گزر. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جزر. (ناظم ا