حولفرهنگ مترادف و متضاد۱. توان، توانایی، قدرت، قوت، نیرو ۲. جودت نظر ۳. اطراف، پیرامون، جهات، گرداگرد
محوللغتنامه دهخدامحول . [ م ُ ح َوْ وَ ] (اِخ ) شهرکی است نیکو و پاکیزه و خرم با بستانها و میوه های بسیار و بازارها و آبها، در یک فرسنگی بغداد. (معجم البلدان ). موضعی است غربی ب
تحولفرهنگ مترادف و متضاد۱. استحاله، انقلاب، تبدل، تبدیل، تصریف، تطور، تغیر، تغییر، دگرگونی، گردش ۲. گرویدن، گشتن ۳. تغییریافتن، دگرگون شدن، متحول شدن
راحوللغتنامه دهخداراحول . (ع اِ) پالان شتر. ج ، راحولات . در قولی از فرزدق پالان منقش است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به راحولات شود.
حلحوللغتنامه دهخداحلحول . [ ح َ ] (اِخ ) (بمعنی خشکی ) اسم شهری است در کوهستان یهودا و خرابه های آن همواره بدین اسم معروف بوده و هست و موقعش در دامنه ٔ تپه ای است که تخمیناً 4 می
داحوللغتنامه دهخداداحول . (ع اِ) داهول . دام داهول . پایدام صیاد که برای شکار گورخر بر زمین فرونشاند گویا که آن گورخر رانده شده است از بهر شکار. ج ، دواحیل . (منتهی الارب ). دامی
دام و داحوللغتنامه دهخدادام و داحول . [ م ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) داحول عربی است به معنی پای دام صیاد که برای شکار گورخر بر زمین فرونشاند. (منتهی الارب ). رجوع به دام و رجوع به داح
دحوللغتنامه دهخدادحول . [ دَ ] (اِخ ) نام آبیست به نجد در دیار بنی عجلان از قیس بن عیلان . (معجم البلدان ).
قحوللغتنامه دهخداقحول . [ ق ُ ] (ع مص ) بر استخوان خشک گردیدن پوست . (منتهی الارب ). خشک شدن پوست بر استخوان . (آنندراج ). گویند: قَحَل َ قحولاً و قُحِل قحولاً. (منتهی الارب ).
لاحوللغتنامه دهخدالاحول . [ ح َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: «لا» + «حول ») مختصر «لاحول و لاقوة الا باﷲ العلی العظیم » است و آن رابرای راندن دیو و شیطان ، بر زبان آرند : از گفتن لاح
مرحوللغتنامه دهخدامرحول . [ م َ ] (ع ص ) بعیر مرحول ، شتر پالان نهاده . (منتهی الارب ). که رحل بر او نهاده اند. (از متن اللغة).
زحوللغتنامه دهخدازحول . [ زُ ] (ع مص ) دور شدن . (المصادر زوزنی چ تقی بینش ص 255) (کنزاللغة) (تاج المصادر بیهقی ) (از تاج العروس ). یکسوی شدن از جایی . (از ترجمه ٔ قاموس ). دور