حفیلغتنامه دهخداحفی . [ ح َ فی ی ] (ع ص ) نعت است از تحفایه . (منتهی الارب ). مهربان . تیمارکننده : اندرون زهر تریاک آن حفی کرد تا گویند ذواللطف الخفی . مولوی .|| دانا. عالم بس
متحفیلغتنامه دهخدامتحفی . [ م ُ ت َح َف ْ فی ] (ع ص ) فرحت و سرور ظاهر نماینده . (آنندراج ). مسرور و دارای شعف و شادی بسیار. (ناظم الاطباء). || نوازش فراوان کننده . (آنندراج ). ن
سیحفیلغتنامه دهخداسیحفی . [ س َ ح َ فی ی ] (ع ص ) مرد چرب زبان . (منتهی الارب ): رجل سیحفی اللسان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
طلحفیلغتنامه دهخداطلحفی . [ طَ ل َ فا ] (ع ص ) زدن سخت . لغتی است در طلحیف . (منتهی الارب ). رجوع به طلحیف شود.
مصاحفیلغتنامه دهخدامصاحفی . [ م َ ح ِ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن موسی مصاحفی ، مکنی به ابوحبیب (متوفی به سال 351 هَ . ق .). از راویان بود و از ابویحیی سهل بن عمار و جز او حدیث شنید. (
تحفیلغتنامه دهخداتحفی . [ ت َ ح َف ْ فی ] (ع مص ) مبالغت کردن در گرامی کردن و پرسیدن از حال کسی . (تاج المصادر بیهقی ). مهربانی نمودن واز حال کسی پرسیدن . (زوزنی ). مهربانی نمود