حفیلغتنامه دهخداحفی . [ ح َ فی ی ] (ع ص ) نعت است از تحفایه . (منتهی الارب ). مهربان . تیمارکننده : اندرون زهر تریاک آن حفی کرد تا گویند ذواللطف الخفی . مولوی .|| دانا. عالم بس
حفیلغتنامه دهخداحفی . [ ح َف ْی ْ ] (ع مص ) حفوة. برهنه پای رفتن . (ازاقرب الموارد). || سوده پای گردیدن . سوده شدن پای . || سوده شدن سم ستور. (زوزنی ).
حفیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که بسیار نوازش و مهربانی میکند؛ مهربان.۲. کسی که در پرسش از حال دیگری اصرار میکند.۳. بسیار دانا و عارف به حقیقت چیزی.
حفید تفتازانیلغتنامه دهخداحفید تفتازانی . [ ح َ دِ ت َ ] (اِخ ) حفید سعدالدین احمدبن محمدبن یحیی مشهور به حفید ملقب بشیخ الاسلام سعدالدین . متوفای 906 هَ . ق . او راست : شرح تهذیب المنطق
حفیدلغتنامه دهخداحفید.[ ح َ ] (ع اِ) فرزند فرزند. (اقرب الموارد). اولاد مرد و اولاد اولاد وی . دختران مرد. نبیره . || خدمتگار. خادم . || یاری گر. ناصر. حافد.
حفیدنلغتنامه دهخداحفیدن . [ ح ُ دَ ] (مص ) سرفه کردن . سرفیدن . سعال . نحنحه . (یادداشت مرحوم دهخدا).
حفیرلغتنامه دهخداحفیر. [ ح َ ] (ع اِ) گور. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). گور کنده . (منتهی الارب ). گور کنده شده . (غیاث از منتهی الارب ). || گودال . حفر. (از اقرب الموارد).
حفیرلغتنامه دهخداحفیر. [ ح َ ](اِخ ) نام نهریست به اردن از منازل بنی القین بن جسر.(معجم البلدان ). || آبی و موضعی است میان مکه و بصره و که به حَفَر مشهور شده است . و بدانجا کفتا
حفیرلغتنامه دهخداحفیر. [ ح َ / ح ُ ف َ ] (اِخ ) آبی از بنی جعفربن کلاب . || نام آبی از بنی هجیم به پنج میلی بصره . || نام منزلی میان ذوالحلیفة و ملک . || نام آبی به اجا. (معجم ا
حفیرهلغتنامه دهخداحفیره . [ ح ُ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر. از چاه مشروب میشود. محصولاتش غلات است و اهالی به کشاورزی و حشم داری گذران میکنند.را
حفیلللغتنامه دهخداحفیلل . [ ح َ ف َ ل َ ] (ع اِ) درختی است . سیبویه بدان مثل زده و سیرافی آنرا تفسیر کرده است . (اقرب الموارد).