حشیشلغتنامه دهخداحشیش . [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حصن بخش زرند شهرستان کرمان . واقع در 35هزارگزی باختر زرند و 9هزارگزی جنوب راه مالرو زرند به بافق . ناحیه ای است واقع در
حشیشلغتنامه دهخداحشیش . [ ح َ ] (ع اِ) گیاه خشک . (دهار) (مهذب الاسماء). گیاه خشک و شبیه به خشک شده نباتیست که بر روی زمین پهن نبوده باساق باشد و بحد ثمنش نرسد. اصار. ایصر. تن .
حشیشلغتنامه دهخداحشیش . [ ح ُ ش َ ] (اِخ ) ابن حرقوص بن مازن مالک بن عمربن تمیم . (لباب الانساب سمعانی ) (ابن اثیر).
حشیشلغتنامه دهخداحشیش . [ ح ُ ش َ ] (اِخ ) ابن عمران . از قبیله ٔ تمیم بطنی از یربوع بن حنظله . (لباب الانساب ).
حشیشلغتنامه دهخداحشیش . [ ح ُ ش َ ] (اِخ ) ابن هلال بن حرث بن رزاخ از قبیله ٔ بجیلة. (لباب الانساب ).
حشیشفرهنگ انتشارات معین(حَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - گیاه خشک . 2 - بنگ ؛ سرشاخه های گل دار گیاه شاهدانه که پس از خشک کردن و آماده کردن به طرق مخصوص آن را به صورت جویدن یا تدخین مورد استفاده
حشیشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مادهای مخدر که از خشک کردن و آماده ساختن سرشاخههای گُلدار گیاه شاهدانه تهیه میشود.۲. [قدیمی] گیاه خشک.
حشیش بزرقطونالغتنامه دهخداحشیش بزرقطونا. [ ح َ ؟ ](ع اِمرکب ) بنکو. اسپغول . اسفرزه . اسپرزه . قارانی . یارق . فسلیون . برغوثی . اسفیوش . بقله ٔ مبارکة. ختل . حشیشةالبراغیث . صاحب اختیار
حشیشه ٔ دودیةلغتنامه دهخداحشیشه ٔ دودیة. [ ح َ ش َ / ش ِ ی ِ دی ی َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به اسقولوفندریون شود.
حشیشةالجربلغتنامه دهخداحشیشةالجرب . [ ح َ ش َ تُل ْ ج َ رَ ] (ع اِ مرکب ) گیاهی است که گل آن به جامه چسبد و در بیماری جرب سودمند بود.