جعد گردانیدنلغتنامه دهخداجعد گردانیدن . [ ج َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) جعد کردن . جعد کردن موی . ترجیل . تقصیب . رجوع به جعد کردن شود.
جعد شدنلغتنامه دهخداجعد شدن . [ ج َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تجعد. (تاج المصادر بیهقی ). مجعد گردیدن موی . دارای چین و شکنج شدن موی .- جعد شدن موی ؛ تجعد. مجعد گردیدن موی .
جعد شیبانیلغتنامه دهخداجعد شیبانی . [ ج َ دِ ش َ ] (اِخ ) ابوبکر محمدبن عثمان بن مسیح ادیب نحوی و لغوی معاصر و همنشین ابن کیسان بوده و مذهب کوفیان و بصریان را در نحو و لغت بهم می آمیخ
جعد کردنلغتنامه دهخداجعد کردن . [ ج َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ترجیل . فروکردن موی . (تاج المصادر بیهقی ). ترجیل . تقصیب . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پیچان کردن موی . مرغول و مجعد گردانی
جعده ٔ قنالغتنامه دهخداجعده ٔ قنا. [ ج َ دَ ی ِ ق َ ] (اِ مرکب ) پرسیاوشان . رجوع به جعدة و رجوع به پرسیاوشان شود.
جعده ٔ کبیرلغتنامه دهخداجعده ٔ کبیر. [ ج َ دَ ی ِ ک َ ] (اِ مرکب ) جعده ٔ بستانی . رجوع به جعدة شود.
جعدبةلغتنامه دهخداجعدبة. [ ج ُ دُ ب َ ] (ع اِ) حباب آب که از آب باران درست می شود. (تاج العروس ). غوزه ٔ آب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به غوزه در همین لغت ن
جعدسالغتنامه دهخداجعدسا. [ ج َ ] (اِ مرکب ) چیزی که بدان جعد بشویند مثل گل سرشوی . (آنندراج ) : ز گل در خون سرشته جعدسایش دل مژگان گزیده سنگ پایش .زلالی .
جعدگشایلغتنامه دهخداجعدگشای . [ ج َ گ ُ ] (نف مرکب ) جعدگشاینده . بازکننده ٔ جعد. آن که جعد و گیسوی خود را بازکند و فرونهد : بر گرد نعش آن مه لشکر، بنات نعش صدره شکاف و جعدگشای اند
جعدللغتنامه دهخداجعدل . [ ج َ دَ ] (ع ص ) سخت و شدید. (تاج العروس ). نیک سخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
جعدمویلغتنامه دهخداجعدموی . [ ج َ ] (ص مرکب ) دارای موی مجعد و مرغول . آن که مویش چین و شکنج دارد : همه ماهروی و همه جعدموی همه چرب گوی و همه مشک بوی . فردوسی .تا بت کشمیر بود جعد