تمثال غیرتلغتنامه دهخداتمثال غیرت . [ ] (اِ مرکب ) کتاب حزقیال 8:3 و 5، به واضحی تمام معلوم نیست که در این آیه به کدام تمثال اشاره می نماید الا اینکه می توان گفت که اشاره به تمثالی اس
تمثال نصفيدیکشنری عربی به فارسیمجسمه نيم تنه , بالا تنه , سينه , انفجار , ترکيدگي , ترکيدن , خرد گشتن , ورشکست شدن , ورشکست کردن , بيچاره کردن
تمثالگرلغتنامه دهخداتمثالگر. [ ت ِ گ َ ](ص مرکب ) نقاش و صورتگر. (آنندراج ). نگارنده ٔ تصویرو مصور. (ناظم الاطباء). صانع. سازنده ٔ پیکر. پیکر تراش . آنکه پیکر سازد، و یا نگارد. بت
صیبا تمثاللغتنامه دهخداصیبا تمثال . [ ] (اِخ ) اسم خادم شاؤل بود (دوم سموئیل 19:17) که داود او را مفی نوشت وکیل قرار داد (دوم سموئیل 9:2-12). (قاموس کتاب مقدس ).
تثألللغتنامه دهخداتثألل . [ ت َ ث َ ءْ ل ُ ] (ع مص ) آژخ ناک گردیدن جسم . (منتهی الارب ) (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). پر زگیل شدن تن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
تمثیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. صورت، نگاره، نماد ۲. تعبیر، افسانه، حکایت، قصه، داستان، مثل ۳. مثال آوردن، ۴. تشبیه کردن
تمثلفرهنگ انتشارات معین(تَ مَ ثُّ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - داستان زدن ، مثال آوردن . 2 - شبیه چیزی شدن . 3 - قصاص گرفتن .
تمالکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مالک نفس خود شدن؛ خویشتندار بودن؛ خود را نگاه داشتن.۲. خویشتنداری.