تعمیللغتنامه دهخداتعمیل . [ ت َ ] (ع مص ) مزد کارکن دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مزد کاری دادن . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || امارت دادن کسی را و مستولی گردانیدن بر
تامیللغتنامه دهخداتامیل . (اِخ ) شعبه ای از نژاد دراویدی هند که در جنوب هند و شمال سراندیب اقامت دارند. || قدیمترین و مترقی ترین و معروفترین السنه ٔ دراویدی (هند). رجوع به وبستر
تعجیلاًلغتنامه دهخداتعجیلاً. [ ت َ ل َن ْ ] (ع ق ) مأخوذ از تازی ، بطور تعجیل و بطور شتاب و بجلدی و بچالاکی . (ناظم الاطباء). و رجوع به تعجیل شود.
judgeدیکشنری انگلیسی به فارسیقاضی، دادرس، کارشناس، قضاوت کردن، داوری کردن، حکم دادن، تشخیص دادن، محاکمه کردن
judgesدیکشنری انگلیسی به فارسیقضات، قاضی، دادرس، کارشناس، قضاوت کردن، داوری کردن، حکم دادن، تشخیص دادن، محاکمه کردن
امارت دادنلغتنامه دهخداامارت دادن . [ اِ رَ دَ ] (مص مرکب ) به امیری گماشتن . امیر کردن . فرمانروایی دادن . حکومت دادن . تعمیل . امیر کردن کسی را و مستولی گردانیدن بر قومی : بداده ایم
تعجیلاًلغتنامه دهخداتعجیلاً. [ ت َ ل َن ْ ] (ع ق ) مأخوذ از تازی ، بطور تعجیل و بطور شتاب و بجلدی و بچالاکی . (ناظم الاطباء). و رجوع به تعجیل شود.