تبشبشلغتنامه دهخداتبشبش . [ ت َ ب َ ب ُ ] (ع مص ) تبشبش بکسی ؛ مؤانست و مواصلت با او. (از اقرب الموارد) (المنجد). شادمان و تازه روی شدن به وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آن
تبشرلغتنامه دهخداتبشر.[ ت ُ ب ُش ْ ش ِ ] (ع اِ) ج ِ تبشرة، مرغی است که آن راصفاریه هم گویند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
تبشرةلغتنامه دهخداتبشرة. [ ت ُ ب ُش ْ ش َ رَ ] (ع اِ) مرغ صفاریه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
تبششلغتنامه دهخداتبشش . [ ت َ ب َش ْ ش ُ ] (ع مص ) شادی نمودن . (زوزنی ). شادمان و گشاده روی شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تبشعلغتنامه دهخداتبشع. [ ت َ ش َ ] (اِخ ) شهری است به دیار فهم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شهری است بحجاز در دیار فهم . قیس بن العیزارة الهذلی گفته است : اباعامر اِنا بغینا دیا
تبشعلغتنامه دهخداتبشع. [ت َ ب َ ش ش ُ ] (ع مص ) بَشَع. (قطر المحیط). بشاعت نمودن . (از قطر المحیط). رجوع به بَشَع و بشاعت شود.
تبشکلغتنامه دهخداتبشک . [ ت َ ب َ ] (اِ) ابریشمی که با آن جوراب و دستکش بافند. (لسان العجم شعوری ج 1 ورق 281 الف ).
تبشنلغتنامه دهخداتبشن . [ ت َ ] (اِخ ) طبشن . طبس . صاحب تاریخ بیهق در ذیل طبس آرد: و این تبشن است بحکم چشمه ٔآب گرم که آنجا باشد آن را این نام نهاده اند و طبشن می نوشته اند وقت
تبشیلغتنامه دهخداتبشی . [ ت َ ] (اِ) طبقی باشد که از مس و ارزیز و نقره و امثال آن بسازند و لب آن را باریک و برگشته بکنند. (فرهنگ جهانگیری ). طبقی باشد لب گردان از مس و نقره و طل