بوآفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی مار بزرگ، بیزهر، و زندهزا، که دارای آثاری از دست و پا بهصورت زائده، و دندانهای پیش بالایی بلند، که با پیچیدن به دور جانوران کوچک آنها را شکار میکند
بوآلغتنامه دهخدابوآ. (اِ) مار عظیم الجثه ای از رسته ٔ ماران بی زهر که پنج گونه از آن شناخته شده و در آمریکای شمالی و جنوبی و جزایر آنتیل و هندوستان و هندوچین و مجمعالجزایر مالز
بوآفرهنگ انتشارات معین(بُ) [ انگ . ] ( اِ.) نوی مار عظیم الجثه از تیرة اژدر ماران . این جانور زنده زا است .
بوالغتنامه دهخدابوا. [ ب َوْ وا ] (ع اِ) گویا مخفف بویا بمعنی معطر باشد. گوز بوا. قصب بوا؛ قصب الزیره . قصب الطیب . (یادداشت بخط مؤلف ).جوز بوا؛ جوز هندی . (از ناظم الاطباء).
بوالغتنامه دهخدابوا. [ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بویراحمد سردسیر که در بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان واقع است . و 250 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
بوالغتنامه دهخدابوا. [ ب ُ ] (فعل دعایی ) مخفف بودا باشد؛ یعنی بادا. (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). کلمه ٔ دعا یعنی بادا. (ناظم الاطباء). و مخفف بواد : که خرم بوا میه
بوءلغتنامه دهخدابوء. [ ب َوْء ] (ع مص ) اقرار کردن و اعتراف نمودن : باء بذنبه و باء بحقه . || گناه کردن . || برابر ساختن خون قاتل را به خون قتیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (نا
بَوَّأْنَافرهنگ واژگان قرآنفلان مکان را مهيا کرديم ، تا مرجع و بازگشت گاه( او )باشد و همواره به آنجا برگردد .
بوارفرهنگ مترادف و متضاد۱. فرسوده، کهنه، مندرس ≠ نو ۲. کساد، کسادی ۳. فنا، نیستی، هلاک ≠ بقا ۴. خرابی، ویرانی ≠ آبادی ۵. بایر، لم یزرع، نامزروع ≠ پررونق