ارتماملغتنامه دهخداارتمام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) ارتمام بهیمه ؛ گرفتن ستورچوبها را بدهن خود و خوردن آن . (منتهی الارب ). || خوردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). || ارتمام فص
اهابةلغتنامه دهخدااهابة. [ اِ ب َ ] (ع مص )خواندن بهیمه را. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرزوزنی ). بانگ زدن بر شتر به لفظ هاب هاب یا خواندن و یا زجر کردن بدان لفظ. و بانگ زدن بر گ
بهائملغتنامه دهخدابهائم . [ ب َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ بهیمة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (ترجمان القرآن ). بهایم . حیوانات وستور و ستور وحشی . (ناظم الاطباء) : وی از شم
بهیمیلغتنامه دهخدابهیمی . [ب َ می ی ] (ص نسبی ) منسوب به بهیمه که بمعنی چارپایه است . (از غیاث ) (از آنندراج ). منسوب به بهیمه . حیوانی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : بر
بهایملغتنامه دهخدابهایم . [ ب َ ی ِ ] (ع اِ) بهائم . ج ِ بهیمه . چهارپایان مثل اسب و شتر و گاو و غیره . (غیاث ). ج ِ بهیمه . (ناظم الاطباء) : وی از شمار بهایم است . (تاریخ بیهقی
ابودلغتنامه دهخداابود.[ اُ ] (ع مص ) برمیدن . رمیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). وحشی شدن . (زوزنی ). وحشت گرفتن ، چنانکه بهیمه . || مقیم شدن بجای . (دهار) (تاج المصا
حیوانفرهنگ مترادف و متضاد۱. جاندار، جانور، ۲. ذیروح ≠ جامد ۳. بهیمه، دد ≠ انسان ۴. ستور ۵. بیشعور، کودن، نفهم ۶. حیات
اشلاءلغتنامه دهخدااشلاء. [ اِ ] (ع مص ) توبره بنمودن ستور را تا بیاید و انس گیرد: اشلی دابته اشلاءً. || خواندن ناقه را برای دوشیدن : اشلی الناقة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)
اولهلغتنامه دهخدااوله . [ اَ ل َ ] (اِ) شاهین و باز. اله . (آنندراج ). عقاب و باز شکاری . (ناظم الاطباء). || بهیمه . (ناظم الاطباء). جانور و دواب . (آنندراج ).
مردم زادلغتنامه دهخدامردم زاد. [ م َ دُ ] (ن مف مرکب ) آدمیزاد.(برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ) (جهانگیری ). زاده ٔ آدمی . انسان . (ناظم الاطباء) : فرشته است به علم و به
کدسلغتنامه دهخداکدس . [ک َ ] (ع مص ) عطسه دادن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). عطسه کردن بهیمه و گاه در مردمان هم استعمال شود. (ناظم الاطباء). کَدَسان . کِداس . (
کرا دادنلغتنامه دهخداکرا دادن . [ ک ِ دَ ] (مص مرکب ) کرایه دادن : و از بازرگانان معتبر شنیدم که بسی سراهاست در مصر که در او حجره هاست برسم مستغل یعنی به کرا دادن . (سفرنامه ٔ ناصرخ
حیواناتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی یوانات، موجودات، وحوش، بهایم، جانوران، بهیمه توحش، حیوانیت حیوانات خشکی، حیوانات آبی، آبزیان، موجوداتدریایی▼ بچهزا
اشترگاولغتنامه دهخدااشترگاو. [اُ ت ُ ] (اِ مرکب ) نام جانوری است که آنرا زرافه گویند. (جهانگیری ). زرافه را گویند و آن جانوری است میان اشتر و گاو، چنانکه استر میان اسب و خر است . (
الفت داشتنلغتنامه دهخداالفت داشتن . [ اُ ف َ ت َ ] (مص مرکب ) انس داشتن . (فرهنگ ناظم الاطباء). انس گرفتن . مونس شدن . خوگر شدن . الفت گرفتن : چه درختهای طوبی بنشانده آدمی راتو بهیمه
چارپایلغتنامه دهخداچارپای . (اِ مرکب ) هر حیوانی که دارای چهار دست و پا باشد. چارپا. چاروا. ذوات الاربع || مرکب سواری چون اسب و استر و خر و شتر و امثال آن . ستور. نعم . بهیمه . ما
چهارپایلغتنامه دهخداچهارپای . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) دارنده ٔ چهارپا. ذواربعة قوائم . که بر چهار پایه و قائمه استوار باشد. || چارپا؛ گروهی از حیوانات اهلی یا وحشی که بر