بصیرتفرهنگ مترادف و متضادآگاهی، بینایی، بینش، دانایی، روشنبینی، زیرکی، عاقبتبینی، مالاندیشی، نهانبینی، هوشیاری
بصیرتدیکشنری فارسی به انگلیسیclairvoyance, consciousness, discernment, dope, insight, judgment, sapience, vision
بصیری بغدادیلغتنامه دهخدابصیری بغدادی . [ ب َ ی ِ ب َ ] (اِخ ) متوفی 941هَ . ق . او راست : دیوانی بترکی . (یادداشت مؤلف ).
بصیرآبادلغتنامه دهخدابصیرآباد. [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان جعفربای بخش گمیشان شهرستان گنبد قابوس . سکنه ٔ آن دو هزارتن . آب از رودخانه ٔ گرگان . محصول آنجا غلات ، حبوب ، صیفی ، لبن
بصیرآبادلغتنامه دهخدابصیرآباد. [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر. سکنه ٔ آن 120 تن . آب از چشمه . محصول آنجا غلات و حبوب . شغل اهالی آن زراعت و گله داری ، گل
بصیرانلغتنامه دهخدابصیران . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهبدان بخش شوسف شهرستان بیرجند. سکنه ٔ آن 395 تن . آب از قنات . محصول آنجا غلات . شغل اهالی آن زراعت و مالداری . (از فرهنگ
بصیرتلغتنامه دهخدابصیرت . [ ب َ رَ ] (ع اِ مص ) بصیرة. بینایی . (ناظم الاطباء) (زمخشری ) (فرهنگ نظام ). و رجوع به بصیرة شود. دانایی . زیرکی . هوشیاری . (ناظم الاطباء). بینایی دل
بصیرهلغتنامه دهخدابصیره . [ ] (اِخ ) شهری است [ بناحیت مغرب ] بر کران دریا برابر جبل طارق جایی با نعمت بسیار. (حدود العالم ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و لغات تاریخیه و جغرافی
بصیرةلغتنامه دهخدابصیرة. [ ب َ رَ ] (ع اِمص ) بصیرت . بینایی .ج ، بصائر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). نظر. (المنجد). || یقین . (ناظم الاطباء) (ترجمان جرجانی ص 26) (منتهی الارب
بصیری خراسانیلغتنامه دهخدابصیری خراسانی . [ ب َ ی ِ خ ُ ] (اِخ ) یکی ازمشاهیر خراسان در اوایل قرن دهم هجری است . غزلهای نوایی و جامی را همراه سفارشنامه ای نزد سلطان بایزید ثانی آورد و در
بصیری عجمیلغتنامه دهخدابصیری عجمی . [ ب َ ی ِ ع َ ج َ ] (اِخ ) شاعر مشهوری است و جامع فضیلت علم و قناعت است چه از دنیا بکفافی قناعت کرده و گرد خانه ٔ ارباب دنیا نمیگردد و بجهت دونان ب
بصیریلغتنامه دهخدابصیری . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به جد خاندانی است که نام او ابو کامل احمدبن محمدبن علی بن محمدبن بصیر بخاری بصیری است . (سمعانی ) (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
بصیرتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال اوت، شناسایی، بینش، دید، آیندهنگری، قوۀ تمیز، زیرکی دانایی، آگاهی، اعلمیت، خرد▼، بصر، عرفان لُب اندیشه دقیق و عمیق، تدبر، تعمق ◄توجه درخود
بصیرتفرهنگ انتشارات معین(بَ رَ) [ ع . بصیرة ] ( اِ.) 1 - بینش ، بینایی . 2 - روشن بینی . 3 - دانایی . ج . بصایر.
بصیرتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بینش؛ بینایی.۲. [مجاز] دانایی.۳. [مجاز] زیرکی.۴. (اسم) [مجاز] عقل.۵. (اسم) [مجاز] شاهد؛ حجت.
بصیرافرهنگ نامها(تلفظ: basirā) (عربی ـ فارسی) (بصیر + ا (پسوند نسبت)) ، منسوب به بینا و آگاه ، منتسب به دانایی ، دختری که بینا و دانا باشد . + ن.ک. بَصیر .
بصیرتفرهنگ نامها(تلفظ: basirat) (عربی) بینایی ؛ (به مجاز) آگاهی داشتن از امری و جزئیات آن را در نظر داشتن ، آگاهی و دانایی؛ (در تصوف) نیروی باطنی که سالک با آن حقایق و باطن امو