بزرجمهر بختگانلغتنامه دهخدابزرجمهر بختگان . [ ب ُ زُ م ِ رِ ب َ ت َ ] (اِخ ) بزرگمهر پسر بختگان ، حکیم مشهور ایرانی ، وزیر انوشیروان که بنابر مشهور بسیارعقل و سدیدالرأی بود، و سخنان حکمت
بزرجمهر حکیملغتنامه دهخدابزرجمهر حکیم . [ ب ُ زُ م ِ رِ ح َ ] (اِخ ) بزرگمهر، وزیر دانشمند انوشیروان . رجوع به چهارمقاله ص 176 و بزرجمهر بختگان و بزرگمهر شود.
بزرجمهرلغتنامه دهخدابزرجمهر. [ ب ُ زُ ج ُ م ِ ] (اِخ ) معرب بزرگمهر وزیر نوشیروان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). وزیر نوشیروان . (شرفنامه ٔ منیری ). صاحب غیاث و به تبع او آن
ابوزرجمهرلغتنامه دهخداابوزرجمهر. [ اَ زَ م ِ ] (اِخ ) حکیم . تعریب نام بزرگمهر حکیم وزیر کسری انوشیروان . رجوع به بزرگمهر... شود.
بختکانواژهنامه آزادبختگان . [ب ُ / ب َ ت َ] (اِخ ) بختکان. نسبت پدری بزرگمهر وزیر انوشیروان. و رجوع به بختجان و بختکان شود.
دادبرزمهرلغتنامه دهخدادادبرزمهر. [ ب ُ م ِ ] (اِخ ) ظاهراً دادبرزمهر یا دادبرزمتر از وزراء و مستشاران و درباریان عمده ٔ انوشیروان بوده است و شاید بزرگمهر بختگان ، (بوزرجمهر وزیر انوش
شترنگلغتنامه دهخداشترنگ . [ ش َ رَ ] (اِ) شترنج .معرب آن شطرنج است . بر وزن و معنی شطرنج و آن بازیی باشد مشهور و معروف که آن را حکیم داهر هندی یا پسراو در زمان انوشیروان اختراع ک
شطرنجلغتنامه دهخداشطرنج . [ ش ِ / ش َ رَ ](معرب ، اِ) مأخوذ از شترنگ فارسی که بازی معروف است . گویند در زمان انوشیروان این بازی را از هند به ایران آوردند و بزرگمهر درمقابل آن با
هیربدسارلغتنامه دهخداهیربدسار. [ ب َ ] (اِخ ) نام نامه ای است از مه آبادکه پارسیان ایران او را نخست وخشور یعنی پیغمبر عجم دانند و آذر هوشنگ بزرگ خوانند و آن نامه را پای چمها یعنی تر
مهرادفرهنگ نامها(تلفظ: meh rād) (مِه = مِهتر ، بزرگتر + راد = جوانمرد) ، جوانمرد مِهتر و بزرگتر ؛ (در اعلام) از نویسندگان دورهی ساسانی که کتابی به نام بزرگمهر بن بختگان نوشته
بوذرجمهرلغتنامه دهخدابوذرجمهر. [ ذَ ج ُ م ِ ] (اِخ ) وزیر انوشیروان . رجوع به بزرجمهر و بزرگمهر شود.
بوزرجمهرلغتنامه دهخدابوزرجمهر. [ زَ م ِ ] (اِخ ) نام وزیر انوشیروان . (از فهرست ولف ). بزرگمهر. (فرهنگ فارسی معین ) : برفتند یکسر پرآژنگ چهربیامد بر شاه بوزرجمهر. فردوسی .بیامد نهم
مهرادلغتنامه دهخدامهراد. [ م ِ ] (اِخ ) با حسیس [ ظ: یا جشنس ] از مؤلفان دوره ٔ ساسانی است . کتابی به نام بزرگمهربن بختکان نوشته است و آغاز آن بدین مضمون بوده است : لم یتنازع ال
جشنسفانلغتنامه دهخداجشنسفان . [ ج َ ن َ ] (اِخ ) نام پدر یکی از سرداران ساسانی بنام فروردین است که بر بحرین و عمان و یمن و یمامه فرمانروایی میکرد و این فروردین را عرب معکبر خواندند
سعادتلغتنامه دهخداسعادت . [ س َ دَ ] (ع اِمص ) سعادة : حسودانت را داده بهرام نحس ترا بهره کرده سعادت زواش . اورمزدی .از درگه شهنشه مسعود با سعادت زیبا به پادشاهی دانا به شهریاری
وزرگلغتنامه دهخداوزرگ . [ وُ زُ ] (ص ) بر وزن و معنی بزرگ است چه در کلام فارسی بای ابجد و واو به هم تبدیل می یابند و به عربی عظیم گویند. (آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرای ناصری )
قاینواژهنامه آزادنام شهری است در خراسان. شهرتش به زعفران و زرشک است. مسجدی تاریخی دارد. ناصرخسرو از آن به نیکی یاد کرده. خواجه نصیر سال ها در آن زندگی کرده و کتاب اخلاق ناصری را
سپندیارلغتنامه دهخداسپندیار. [ س ِ پ َ ] (اِخ ) نام اسفندیار پسر گشتاسب و پدر بهمن است که در اسپندارمذماه متولد شده حکایت کشته شدن او بدست رستم دستان منظوم است و جسد او را از سیستا
کیخسرولغتنامه دهخداکیخسرو. [ ک َ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام پادشاهی است مشهور. (برهان ). نام پادشاه سوم از سلسله ٔ کیان . (ناظم الاطباء). نام شاهنشاه عادل پسر سیاوش که مادرش دختر افراسیا
کریستن سنلغتنامه دهخداکریستن سن . [ کْری / ک ِ ت ِ س ِ ] (اِخ ) آرتور کریستن سن . استاد دانشگاه کپنهاگ در 9 ژانویه ٔ 1875م . ولادت یافت و در 30 مارس 1945م . بدرود حیات گفت . تحصیلات