تشکیل هویتidentity formationواژههای مصوب فرهنگستانفرایند کسب شخصیتی منسجم و باثبات و بالیده بر مبنای تجارب مثبت پیشین
یافعلغتنامه دهخدایافع. [ ف ِ ] (ع ص ) کودک بالیده . (آنندراج ). جوان بلندبالا. (کنز اللغات ). مردآسا شده . (السامی فی الاسامی ). کودک که هیئت مردان گرفته باشد. (دهار). غلام یافع
اهرافلغتنامه دهخدااهراف . [ اِ ] (ع مص ) خداوند مال بالیده شدن . || زود رسانیدن خرمابن برِ خود را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زود رسیده شدن میوه ٔ خرما.(از اقرب ال
روهندهلغتنامه دهخداروهنده . [ هََ دَ / دِ ] (ص ) کشت بالیده ٔ پرقوت و آن در اصل روینده است که «یا» با «ها» تبدیل شده است . (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از برهان ).
بالیدگیلغتنامه دهخدابالیدگی . [ دَ / دِ ] (حامص ) حالت و چگونگی بالیده . || نمو. روییدگی . انبات . (ناظم الاطباء): غُرَّه ؛ سرعت بالیدگی انگور. (منتهی الارب ). || افزونی . || تکبر.
ارعللغتنامه دهخداارعل . [ اَ ع َ ] (ع ص ) گول . || گیاه بالیده و فروهشته شاخها. || هر گیاه که دراز و نیکو و دوتاه گردد. (منتهی الأرب ).
کوالیدهلغتنامه دهخداکوالیده . [ ک َ / ک ُ دَ / دِ ] (ن مف ) غله و کشت و زراعت بالیده و نموکرده .(برهان ) (آنندراج ). صحیح گوالیده (اسم مفعول از گوالیدن ) است . (حاشیه ٔ برهان چ معی
رستهلغتنامه دهخدارسته . [ رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) روییده و بالیده و سبزشده . (ناظم الاطباء). اسم مفعول از مصدر رستن به معنی روییدن . روییده . نموکرده .بالیده . (فرهنگ نظام )
زخاریلغتنامه دهخدازخاری . [ زُ ری ی ] (ع اِ) (بمجاز) گیاه تازه ٔ نیک بالیده ٔ در هم پیچیده . و بدین معنی است که زخاری النبات گویند، جایی را که علف بهم در پیچیده باشد. (آنندراج )
زوهمندلغتنامه دهخدازوهمند. [ م َ / هََ م َ ] (اِ) درخت و کشت و زراعت بالیده ٔ پرزور باشد. (برهان ). درخت و کشت بالیده را گویند. (جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آن
تنمیهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نمو دادن؛ بالیده کردن.۲. هیزم بر آتش نهادن و افروختن آتش.۳. سخنچینی کردن.
سبزه ٔ بیدارلغتنامه دهخداسبزه ٔ بیدار. [ س َ زَ / زِ ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) سبزه ٔ بالیده . (آنندراج ).
شرملغتنامه دهخداشرم . [ ش َ ] (ع اِ) لجه ٔ دریا. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). پاره ای از دریا. (مهذب الاسماء). || گیاه بسیار انبوه و بالیده که سر
خاک حاصل پرورلغتنامه دهخداخاک حاصل پرور. [ ک ِ ص ِ پ َرْ وَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) زمین قابل که در آن زراعت خوب و بالیده شود : یکی صد میشود تخم کدورت در دل تنگم زمین دردمندان خاک حاصل
درامجلغتنامه دهخدادرامج . [ دُ م ِ ] (ع ص ) رفتار ناوناوان و خرامان . (منتهی الارب ). شخصی که در راه رفتن خود متکبر و بخود بالیده باشد. (از اقرب الموارد). درابج . درانج . و رجوع
کرپه شدنلغتنامه دهخداکرپه شدن . [ ک ُ پ َ / پ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دیرتر از موعد کاشته شدن زرع یا کشت . (یادداشت مؤلف ). کم پشت و کم بالیده شدن کشت بسبب دیر کشته شدن .