ایمالغتنامه دهخداایما. (ع مص ) ایماء. (از فرهنگ فارسی معین ). مأخوذ از تازی اشاره و نشان دادن به انگشت و جز آن . (ناظم الاطباء). اشاره . (فرهنگ فارسی معین ) : نهاده جهان و فلک
چشمکلغتنامه دهخداچشمک . [ چ َ / چ ِ م َ ] (اِ) کنایه از ایماء و اشاره ٔ بچشم . (برهان ). بمعنی چشمک زدن است که معشوق بگوشه ٔ چشم به عاشق اشارتی کند. (انجمن آرا) (آنندراج ). غمزه
چشمک زدنلغتنامه دهخداچشمک زدن . [ چ َ / چ ِ م َ زَ دَ ] (مص مرکب ) قسمی برهم زدن چشم بقصد ایماء و اشاره . اشاره کردن با گوشه ٔ چشم . نوعی غنج و دلال کردن معشوق برای عاشق : چشمکی مزن
خربیلغتنامه دهخداخربی . [ خ ُ بی ی ] (اِخ ) حفاق بن ایمأبن رخصةبن خربة غفاری خربی (فرزند ایماء). چون پدر از صحابیان بود. (از انساب سمعانی ).
رمزلغتنامه دهخدارمز. [ رَ / رُ / رَ م َ ] (ع اِ) اشاره یا ایماء. ج ، رموز. (از اقرب الموارد). اشارت به دست یا به چشم یا به ابرو یا به لب . (دهار). به لب یا چشم یا به ابرو یا به
هنواژهنامه آزادهُنْ:(hon) در گویش گنابادی یعنی اشاره کردن ، با ایماء و اشاره نشان دادن || هِنْ:(hen) در گویش گنابادی یعنی هستند ، اینجا رو نگاه
رمزفرهنگ انتشارات معین(رَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) پوشیده گفتن . 2 - (اِمص .) ایماء، اشاره . 3 - (اِ.) راز نهفته . 4 - نشانه و علامت مخصوص .
cueدیکشنری انگلیسی به فارسینشانه، صف، چوب بیلیارد، اشارت، ایماء، ردیف، سخن رهنما، اشاره کردن، راهنمایی کردن، با چوب بیلیارد زدن، صف بستن
الم و اشارهلغتنامه دهخداالم و اشاره . [ اِ م ُ اِ رَ / رِ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) بمعنی ایماء و اشاره : با الم و اشاره به او فهمانید. با الم و اشاره به یکدیگر حالی کردند. (یادداشت مؤل
چشمک کردنلغتنامه دهخداچشمک کردن . [ چ َ / چ ِ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) چشمک زدن . با گوشه ٔ چشم اشاره کردن . نوعی بهم زدن چشم بقصد ایماء و اشاره : بچشمک کردنش از در مشو دور. نظامی .رج
خربیلغتنامه دهخداخربی . [ خ ُ بی ی ] (اِخ )حفاق بن ایمأبن رخصة خربی . نواده ٔ ایماء بود. او راصحبتی با نبی دست داد و از او روایتی است . طبری در تاریخ خود از او نام برده است . (
قلیعیلغتنامه دهخداقلیعی . [ ] (اِخ ) ابومحمدبن محمدبن عبداﷲ اشبیلی از دانشمندان است و تألیفاتی دارد. او راست : الایماء الی مذاهب السبعة القراء. وی بسال 553 ق . وفات کرد. (کشف ال
وماءلغتنامه دهخداوماء. [ وَم ْءْ ] (ع مص ) اشاره کردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). اشاره کردن به ابرو یا دست و جزآن ، و این لغتی است در ایماء. (از اقرب الموارد).
cuesدیکشنری انگلیسی به فارسینشانه، صف، چوب بیلیارد، اشارت، ایماء، ردیف، سخن رهنما، اشاره کردن، راهنمایی کردن، با چوب بیلیارد زدن، صف بستن
قلعه ٔگلابلغتنامه دهخداقلعه ٔگلاب . [ ق َ ع َ ی ِ گ ُ ] (اِخ ) قلعه ای است بر کوه کیلویه که محبوسان و مغضوبان را گویند نگاهدارند از باب قلعه گوالیا که در هند است . (آنندراج ) : از شوق
ایباءلغتنامه دهخداایباء. (ع مص ) ائباء. بیماری ناک گردیدن زمین . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || به انگشت اشاره نمودن از پیش . (آنندراج ) (منتهی ال
قاضی باجیلغتنامه دهخداقاضی باجی . (اِخ ) سلیمان بن خلف بن سعد، مکنی به ابوالولید مالکی . اندلسی فقیهی است حافظ، مفسر،متکلم ادیب ، شاعر، از اکابر علمای اندلس که در فقه و حدیث و اکثر ف
بزشتی رساندنلغتنامه دهخدابزشتی رساندن . [ ب ِ زِ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) (از: ب + زشتی + رساندن ) درشتی و بی اندامی کردن . (آنندراج ) : برقع از روی نکویش نگشاید آسان تا بزشتی نرسانم ننم