اشجارهلغتنامه دهخدااشجاره . [ اِ رَ / رِ] (اِ) گیاهی است که بیونانی آنرا اروسیمون نامند و حنین آنرا به توذری ترجمه کرده و در حرف تاء خواهد آمد. (از مفردات ابن البیطار). اسحار. اسح
اشاره ٔ قلبیلغتنامه دهخدااشاره ٔ قلبی . [ اِ رَ / رِ ی ِ ق َ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از الهام است . || کنایه از اشاره ٔ غیبی . (انجمن آرای ناصری ).
اجارلغتنامه دهخدااجار. [ اِ ] (ع مص ) به شدن استخوان شکسته بر کجی و ناراستی . (منتهی الارب ). || بستن استخوان شکسته را بر کجی : اجرت العظم اَنا؛ بستم استخوان شکسته را بر کجی . (
احجارلغتنامه دهخدااحجار. [ اَ ] (اِخ ) یکی از نامهای اسپ در عرب و از جمله نام اسب همام بن مره ٔ شیبانی .
احجارلغتنامه دهخدااحجار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ حَجَر. سنگها : در میان منابت اشجار و مساقط احجار پی او بگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). || ج ِ حِجر.
أَجارَدیکشنری عربی به فارسیپناه داد , حمايت کرد , محافظت کرد , مراقبت کرد , کمک کرد , ياري رساند , مساعدت کرد , به فرياد رسيد , نجات داد , رهايي داد
إِجارَةدیکشنری عربی به فارسیچروانه , مجوز , ليسانس , پايان نامه , ترخيص , مرخصي , دانشنامه کارشناسي (ليسانس)