اشتابدیزکیلغتنامه دهخدااشتابدیزکی . [ اِ زَ ] (ص نسبی ) منسوب است به اشتابدیزه . (سمعانی ). رجوع به اشتابدیزه شود.
اشتابدیزهلغتنامه دهخدااشتابدیزه . [ اِ زَ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگی است از سمرقند. (انساب سمعانی ). محله ای است بزرگ به سمرقند متصل به باب دستان و گروهی از علما و دانشمندان بدان منسوبند
ارتابلغتنامه دهخداارتاب . [ ] (اِخ ) شهریست [ ازروس ] که چون غریب اندر وی شود بکشند و از وی تیغ وشمشیر خیزد سخت باقیمت که اوی را دوتاه توان کردن وچون دست بازداری بجای خود بازآید.
ارتابلغتنامه دهخداارتاب . [ اِ ] (ع مص ) سؤال کردن بعد بی نیازی . || ریخته و سوده شدن . (منتهی الارب ).
ارتابانلغتنامه دهخداارتابان . [ اَ ] (اِخ ) اَرْدَوان . پسر هیستاسپ (ویشتاسپ ) و برادر داریوش . (ایران باستان ص 593 و 708). و رجوع به اردوان شود.
استاباماترلغتنامه دهخدااستاباماتر. [ اِ ما ت ِ ] (لاتینی ، اِ مرکب ) عنوان تصنیف موسیقی مذهبی که در خمیس العهد آنرا از روی اقوال منثوره ٔ ژاکُپُن داتَدی (مائه ٔ چهاردهم میلادی ) به آو
استابیلغتنامه دهخدااستابی . [ اِ ] (اِخ ) شهری از کَمپانی قدیم ، مجاور پُمپِئی که در 79 م . بر اثر آتشفشانی وِزوو منهدم شد.
اشابةلغتنامه دهخدااشابة. [ اِ ب َ ] (ع مص ) سپید کردن موی . (تاج المصادر بیهقی ). سپید کردن سر را: اشاب رأسه و برأسه . (منتهی الارب ). || خداوند فرزند پیر شدن . (تاج المصادر بی
اشابةلغتنامه دهخدااشابة.[ اُ ب َ ] (ع اِ) مردم بهم درآمیخته . (صراح ). مردم بهم آمیخته از هر جنس . (از منتهی الارب ). || مال مکسوبه ٔ مخلوط بحرام . ج ، اشائب . (منتهی الارب ).