اسپلغتنامه دهخدااسپ . [ اَ ] (اِ) اسب . رجوع به اسب شود. || یکی از مهره های شطرنج . (برهان ) (مؤید الفضلاء).
کاسه انداختن اسپلغتنامه دهخداکاسه انداختن اسپ . [ س َ اَ ت َ ن ِ اَ ] (مص مرکب ) کنایه از سم زدن اسپ بر زمین . (آنندراج ).
غازی اسپلغتنامه دهخداغازی اسپ . [ اَ ] (اِ مرکب )قسمی از مأکولات اهل توران . (آنندراج ) : غازی اسپ و سر گاو و شکنبه ٔ اُشترمیخور ای مردک خر مر به خاطر کم آر. بسحاق اطعمه .رجوع به غ
هئچت اسپلغتنامه دهخداهئچت اسپ . [ هََ ءِ چ َ اَ پ َ ](اِخ ) (اوستایی ) هچدسپ ، نام چهارمین نیای زرتشت است ، چند بار پیغمبر از او در سرودهای خود گاتها یاد میکند چنانکه در یسنا 46 بند
اخواسپلغتنامه دهخدااخواسپ . [ اَخ ْ ] (اِخ ) اَخواست . نام پهلوان تورانی پسر پشند. این نام بصور: اوخواست ، اوخاست و ارچاسپ و اخواشت هم ضبط شده و در طبری آخوست است . از مبارزان عهد
اراسپلغتنامه دهخدااراسپ . [ اَ ] (اِخ ) از دوستان کورش بزرگ هخامنشی که کوروش پانتِه آ را بدو سپرد. رجوع به ایران باستان ص 327 و پانته آ شود.
ارزراسپلغتنامه دهخداارزراسپ . [ اِ رِزْ ] (اِخ ) (در اوستا: ارزراسپه ، به معنی دارنده ٔ اسب راست رو) نام دو تن از پارسایان است که در فروردین یشت ، بندهای 121-122 به آنان درود فرستا
اریماسپلغتنامه دهخدااریماسپ .[ اَ ] (اِخ ) (این کلمه را سکائی و بمعنی یک چشم دانسته اند) آریماسپ . قومی قدیم از سکاهای ساکن آسیا در ماوراء ایمائوس و ساحل شرقی بحر خزر. بر طبق اساطی
بلنجاسپلغتنامه دهخدابلنجاسپ . [ ب ِ ل ِ ] (اِ) گیاهی است که آن را بوی مادران گویند. (از برهان ) (از الفاظ الادویة).بلنجاسف . برنجاسپ . برنجاسف . رجوع به برنجاسپ شود.
جمشاسپلغتنامه دهخداجمشاسپ . [ ج َ ] (اِخ ) سلیمان علیه السلام است اگر با خاتم و حور و پری مذکور شود و جمشید است اگر با جام و صراحی بگویند. (برهان ). برساخته ٔ فرقه ٔ آذرکیوان ، از
هرباسپلغتنامه دهخداهرباسپ . [ هََ] (اِ) ستاره ٔ سیار بود. (جهانگیری ). در برهان جمع آن هرپاسبان (بای فارسی بعد از راء) آمده است . رجوع به هرباسب و نیز رجوع به حاشیه ٔ برهان چ معین
خاسپلغتنامه دهخداخاسپ . (اِ) سیب را گویند. تفاح . (آنندراج ) (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ). رجوع بکلمه ٔ سیب شود.
دورشاسپلغتنامه دهخدادورشاسپ . (اِخ ) جد پنجم گرشاسب ،در اوستا و بندهشن نسب گرشاسب چنین آمده : گرشاسب پسر اترت ، پسرسام ، پسر تورگ ، پسر سپانیاسپ ، پسر دورشاسپ ، پسر تورگ ، پسر فرید
کرساسپلغتنامه دهخداکرساسپ . [ ک ِ رِ ] (اِخ ) گرشاسب . دارنده ٔ اسب لاغر. (از فرهنگ ایران باستان ص 227). گرشاسپ . و رجوع به گرشاسپ شود.
گشتاسپلغتنامه دهخداگشتاسپ . [ گ ُ ] (اِخ ) نام پادشاهی که پدر اسفندیار روئین تن بود. (آنندراج ) (غیاث ). نام پنجم پادشاه کیانی که شت زردشت در زمان سلطنت وی مبعوث گردید. (ناظم الاط
زاریاسپلغتنامه دهخدازاریاسپ . (اِخ ) نام قدیم شهر بلخ است . (از قاموس الاعلام ترکی ). مؤلف ایران باستان آرد: از نویسندگان جدید بعضی نوشته اند که اسکندر در زاریاسپ مجلسی از سرداران