عریدلغتنامه دهخداعرید. [ ع َ ] (ع ص )دور. (منتهی الارب ). بعید. (اقرب الموارد). || (اِ) خوی . (منتهی الارب ). دأب و عادت ، گویند: هذا عریده ؛ یعنی این عادت اوست . (از اقرب المو
ارید کردنلغتنامه دهخداارید کردن . [ اُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کندن پر مرغ با افکندن آن در آب گرم . آورود کردن . آورید کردن . اُروت کردن . ایغار. توغیر.
اریدانلغتنامه دهخدااریدان . [ اِ ] (اِخ ) (نهر...) اِریدانوس . نام قدیم شط پو : ویقال ان الذی یسمّی من صمغه [ صمغ شجرة حور رومی ] فی النّهر الذی یسمی اریدانوس یجمد فی النّهر. (ابن
اریدبریدلغتنامه دهخدااریدبرید. [ اِ ب ِ ] (اِ) این لغت از توابع است و به معنی دوائی باشد مانند پیاز میان شکافته و از سیستان آرند، بر بواسیر طلی کنند نافع باشد و خوردن آن زنان را خون
اریدولغتنامه دهخدااریدو. [ اِ ] (اِخ ) یکی از شهرهای قدیم شنعار در جنوب عراق عرب کنونی ، در دهنه ٔ فرات ، که مردم آن ائه رب النوع آب و دریا را ستایش میکردند. (فرهنگ ایران باستان
ارید کردنلغتنامه دهخداارید کردن . [ اُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کندن پر مرغ با افکندن آن در آب گرم . آورود کردن . آورید کردن . اُروت کردن . ایغار. توغیر.
اریدانلغتنامه دهخدااریدان . [ اِ ] (اِخ ) (نهر...) اِریدانوس . نام قدیم شط پو : ویقال ان الذی یسمّی من صمغه [ صمغ شجرة حور رومی ] فی النّهر الذی یسمی اریدانوس یجمد فی النّهر. (ابن