جنبدیکشنری فارسی به انگلیسیadjacent, adjoining, alongside, against, apart, contiguous, motion, move, movement, wave, wet dream
جنبلغتنامه دهخداجنب . [ ج َ ن َ ] (اِخ ) نام شهری است که مردم آنجا اکثر خوش طبع و مهمان دوست میباشند و شمشیر رادر آن شهر بسیار خوب میسازند. (برهان ) (آنندراج ).
جنبلغتنامه دهخداجنب . [ ج َ ن َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ جَنیب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به جنیب شود. || کوتاه . (منتهی الارب ). || شبه ظَلَع. || (مص ) شدت یافتن تشنگی شتر
جنبجلغتنامه دهخداجنبج . [ جُم ْ ب ُ] (ع ص ) سطبر. || دراز. || بلند از هر چیزی . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). || شپش بزرگ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
چنبلغتنامه دهخداچنب . [ چ َ ن َ ] (اِ) به معنی سنت است که مقابل فرض یعنی واجب باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ). بمعنی سنت و کاربه و نافله که مقابل فرض و واجب است . (از نصاب الصبیان