rootedدیکشنری انگلیسی به فارسینشات گرفتن، ریشه کن کردن، داد زدن، از عددی ریشه گرفتن، ریشه دار کردن، پوزه بخاک مالیدن
rootsدیکشنری انگلیسی به فارسیریشه ها، ریشه، پایه، اصل، عنصر، بنیاد، بنیان، بن، فرزند، اساس، اصول، بنه، سر چشمه، زمینه، ریشه کن کردن، داد زدن، از عددی ریشه گرفتن، ریشه دار کردن، پوزه بخاک ما
rootدیکشنری انگلیسی به فارسیریشه، پایه، اصل، عنصر، بنیاد، بنیان، بن، فرزند، اساس، اصول، بنه، سر چشمه، زمینه، ریشه کن کردن، داد زدن، از عددی ریشه گرفتن، ریشه دار کردن، پوزه بخاک مالیدن
supplantingدیکشنری انگلیسی به فارسیجایگزین کردن، از ریشه کندن، جای چیزی را گرفتن، جابجا شدن، جابجا کردن، تعویض کردن
supplantsدیکشنری انگلیسی به فارسیجایگزین کردن، از ریشه کندن، جای چیزی را گرفتن، جابجا شدن، جابجا کردن، تعویض کردن