داور
لغتنامه دهخدا
داور. [ وَ ] (ص ، اِ) دادور. در اصل این کلمه دادور بود به معنی صاحب داد پس بجهت تخفیف دال ثانی را حذف کردند. (غیاث اللغات ). در اصل دادور بود چون نامور و هنرور و سخنور. بهمان معنی عادل است و در اصل دادور بوده است یک دال را حذف کرده اندچه در فرس مخفف محذوف بتکلم آسان تر و بفصاحت نزدیکترست . مخفف دادورست . (از آنندراج ). || (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . دادار. اوبهی ). اﷲ. خدای متعال . خدا. ایزد. یزدان . دادار. اﷲ :
پس از دادگر داور رهنمون
بدان کو رهانید ما را ز خون .
سیاوش چو آمد به آتش فراز
همی گفت با داور بی نیاز.
بدین داوری پیش داور شویم
بجائی که هر دو برابر شویم .
دگر گفت چون پیش داور شوی
همان بد که کشتی همان بدروی .
پرستیدن داور افزون کنید
ز دل کاوش دیو بیرون کنید.
خدایگانرا اندر جهان دو حاجت بود
همیشه آن دو همی خواست ز ایزد داور.
نبست ایچ در داور بی نیاز
کز آن به دری پیش نگشاد باز.
دانی که چنین نه عدل باشد
پس چون مقری به عدل داور.
این گوهر از جناب رسول اﷲ
پاکست و داورست خریدارش .
داور عدلی میان خلق خویش
بی نیازی از کجا و از کدام .
وین دشمنان ویران همی خواهند کرد این منظرش
اندر بلا و رنج تا هرگز ندارد داورش .
زهد شما و فسق ما چون همه حکم داورست
داورتان خدای بس این همه چیست داوری .
تا عالمش دریافته پیران سر افسر یافته
هم شرح داور یافته هم ملک داور داشته .
ز خسف این قران ما را چه بیم است
که دارا دادگر داور رحیم است .
تا تو عالم باشی و عادل قضا
نامناسب چون دهد داور سزا.
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان وی عفو کرد.
امین باید از داور اندیشه ناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک .
ز مستبکران دلاور مترس
از آن کو نترسد ز داور بترس .
گوئیا باور نمی دارند روز داوری
کاینهمه قلب و دَغل در کار داور میکنند.
یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد
بیاکاین داوریها را به پیش داور اندازیم .
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی بدر داور آمدی .
|| (اِ) قاضی . حاکم . (شرفنامه ٔ منیری ). حکم . (مهذب الاسماء). دادرس . فیصل . گشاینده . فتاح . (منتهی الارب ). میانجی . آنکه میان نیک و بد فصل کند. (شرفنامه ٔ منیری ). فاتح . حاکم عادل . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). مقابل ستمکار. عادل . صاحب حکومت وحاکم . (شعوری ) :
بفرمود داور که میخواره را
بخفچه بکوبند بیچاره را.
که بی داور این داوری نگسلد
و بر بی گناه ایچ بد نبشلد.
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
برآسوده از داور وگفتگوی .
بروز و شب این نامه را پیش دار
خرد را بدل داور خویش دار.
یکی آنکه داور بود پردروغ
نگیرد بر مرددانش فروغ .
ورایدون که داور بود تیزمغز
نیاید ز گفتار او کار نغز.
کسی کو دهد از تن خویش داد
نبایدش رفتن بر داوران .
بزرگمهر گفت داوری که پیش وی خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مکافات کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 34).
بدین نامه که کردی سوی کهتر
تو خود تنها شدستی پیش داور.
دلا گر عاشقی ناله بیاور
که بیداد هوا را نیست داور.
شاد چندان است خصم او که دورست او ز خصم
شاد باشد هر که سوی داوران تنها شود.
تو امامی ساختی از بت مزور همچنین
پس تویی بتگر اگر مر عقل را داور کنی .
بچیزی دگر هست دانا توانا
ستمکار زی او یکی اند و داور.
گر قول آن حکیم درست آید
با او مرا بس است خرد داور.
آنچت ازو نیک نیاید مکن
داور خود باش بمعیار خویش .
چرا پس که ندهیم خود داد خویش
از آن پس که خود خصم ، خود داوریم .
اگر داد و بیداد داور شوند
بود داد تریاق و بیداد سم .
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده اند
اندر میان خلق مزکی و داورند.
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور.
خورشید زمین سایه ٔ یزدان فلک ملک
سلطان جهان داور دین خسرو دنیا.
خسرو اقلیم گیر، سرور دیهیم بخش
مهدی آخرزمان ، داور روی زمین .
خاقانی از تو هم بتو نالد ز بهر آنک
از تو گزیر نیست که هم خصم و داوری .
دارای جهان و جان دولت
بل داور جان و جان دولت .
ازدست آنکه داور فریادرس نماند
فریاد در مقام مصلی برآورم .
مفتی مطلقش همی خواند
داور دین پناه میگوید.
بفیروزی خود دلاور شده
همانا که تنها به داور شده .
زمقدس تنی چند غم یافته
ز بیداد داور ستم یافته .
بشهری که داور بود پی فراخ
شود دخل بر نانوا خشک شاخ .
اگر داد بودی و داور بسی
ده آباد بودی ودر ده کسی .
به داور خروش ای خداوند هوش
نه از دست داور برآور خروش .
بیطار از آنچه در چشم چهار پایان کشند در دیده ٔ او کشید، کور شد حکومت بداور بردند. (گلستان ).
از تو بکه نالم که دگر داور نیست
وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست .
- ایزد داور ؛ یزدان داور. خداوند دادرس . خدای حاکم بعدل :
پدر یاد دارد که چون مر مرا
بدو باز داد ایزد داورا.
- به داور ؛ نزد قاضی . نزد حاکم . در محضر قاضی :
من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن
این قول را درست به داور همی کنم .
- به داور انداختن ؛ بداور واگذاردن :
کیست کز سرنوشت طالع من
سرگذشتی به داور اندازد.
- به داور بردن ؛ نزد قاضی و حاکم بردن : خویشتن را به داور بردن ؛ داد از تن خود دادن . کلاه خود را قاضی کردن :
چو بد خود کنیم از که خواهیم داد
مگر خویشتن را به داور بریم .
- به داور شدن ؛ به داور مراجعه کردن . به داوری رفتن :
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
داور نماند کز تو به داور نمیشود.
- پیش داور شدن ؛ نزد حاکم و قاضی و پادشاه رفتن :
به بیچارگی پیش داور شدند.
- تنها به داور شدن یا رفتن ؛ تنها بقاضی رفتن :
بفیروزی خود دلاور شده
همانا که تنها به داور شده .
- جهان داور ؛ خدای تعالی . حاکم جهان . خدای عالمیان :
همه دشت خونست و بی تن سرست
روان را گذر بر جهان داور است .
گر این نامداران ترا کهترند
چو تو بندگان جهان داورند.
آنها که بتقدیر جهان داور ما را
از درد جهالت بنکوهند و شفااند.
بنزد جهان داور خویش برد
جهان داوری بین که چون پیش برد.
که شاها خدیوا جهان داورا.
- || پادشاه و حاکم جهان . رجوع به جهان داور شود.
- خدای داور ؛ ایزد داور. یزدان داور. خدای حاکم بعدل :
دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور.
- داور آسمان ؛ اشاره به باری تعالی است .
- داور ده ؛ حاکم و قاضی ده :
گر تو آیی بشهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد.
- داور دنیا ؛ خدای جهان :
عقل میگوید ترا بی بانگ و بی کام و زبان
کآنچه دنیا میکند می داور دنیا کند.
- داور زمین ؛ حاکم زمین :
پیری از بخردان گزین کردند
نام او داور زمین کردند.
- دین داور ؛ داور دین . حاکم و فاصل دین :
دادخواهان که ز بیداد فلک ترسانند
داداز آن حضرت دین داور دانا بینند.
- گیتی داور ؛ داورگیتی . حاکم جهان :
دارای گیتی داوری خضر سکندرگوهری
عادلتر از اسکندری ، کو خون دارا ریخته .
- یزدان داور ؛ ایزد داور. خدای حاکم بعدل :
ولیکن کم وبیش و خوبی و زشتی
بفرزندشان داد یزدان داور.
- امثال :
تنها به داور رفته است ، تنها نزد قاضی رفته است .
هم داور و هم خصم نتوان بود .
|| بر پادشاه مجازی اطلاق کنند. (فرهنگ خطی ). پادشاه عادل و پرستش کننده را گویند یعنی شخصی که میان نیک و بد حکم باشد و فصل کند و بعربی حاکم گویندش و در اصل دادور بر وزن دادگر بوده بمرور ایام تخفیف داده اند داور شده . حاکم عادل . (انجمن آرای ناصری ). پادشاه عادل :
داور روی زمین خواندش اکنون فلک
کز همه سلجوقیان داندش افزون فلک .
داور اسلام خاقان کبیر
عدل را نوشیروان مملکت .
شاه علاء دول داور اعظم که هست
هم ازلش پیشرو هم ابدش پیشکار.
ملک اعظم اتابک داور دور
که افکند از جهان آوازه ٔ جور.
|| ولف در فهرست خود به بیت ذیل از فردوسی معنی دشمن داده است ، اما استوار نمی نماید و همان معنی حاکم و قاضی دارد :
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
بر آسوده از داور و گفتگوی .
و شعوری در لسان العجم گویدکه کلمه ٔ داور معنای خصم و دشمن دارد و بیت ذیل را که نام گوینده ٔ آن معلوم نیست بشاهد آرد :
سرانجام ترسم که پیروزگر
نباشد جز از داور و کینه ور.
اما این گفته بر اساس نمی نماید.
|| دوا و درمان . (برهان ) (آنندراج ). بطریق مجاز دوا را نیز گویند چه گوییا فریادرس و داددهنده ٔ مریض است . (فرهنگ خطی بی نام ). شعوری در لسان العجم گوید به معنی درمان است و اصل آن کلمه درین معنی «داور» بوده و بکثرت استعمال واو بر راء مقدم شده و «دارو» گشته است و سپس بیت زیر را از قطران بشاهد آورد :
چه باید مایه آنکس را که یابد سود بی مایه
چه باید داور آنکس را که یابد درد بی داور.
مصراع دوم این شعر بصورت فوق نادرست و محرف است و اصل آن چنین بوده است ؛ چه باید داد آنکس را که یابد داد بی داور.
و پیداست که در مصرع دوم شعر قطران بغلط کلمه ٔ «داد» اول را «داور» و «داد» دوم را «درد» خوانده و بهمین جهت برای استقامت معنی شعر بکلمه ٔ داور معنی دوا و درمان داده اند.
پس از دادگر داور رهنمون
بدان کو رهانید ما را ز خون .
سیاوش چو آمد به آتش فراز
همی گفت با داور بی نیاز.
بدین داوری پیش داور شویم
بجائی که هر دو برابر شویم .
دگر گفت چون پیش داور شوی
همان بد که کشتی همان بدروی .
پرستیدن داور افزون کنید
ز دل کاوش دیو بیرون کنید.
خدایگانرا اندر جهان دو حاجت بود
همیشه آن دو همی خواست ز ایزد داور.
نبست ایچ در داور بی نیاز
کز آن به دری پیش نگشاد باز.
دانی که چنین نه عدل باشد
پس چون مقری به عدل داور.
این گوهر از جناب رسول اﷲ
پاکست و داورست خریدارش .
داور عدلی میان خلق خویش
بی نیازی از کجا و از کدام .
وین دشمنان ویران همی خواهند کرد این منظرش
اندر بلا و رنج تا هرگز ندارد داورش .
زهد شما و فسق ما چون همه حکم داورست
داورتان خدای بس این همه چیست داوری .
تا عالمش دریافته پیران سر افسر یافته
هم شرح داور یافته هم ملک داور داشته .
ز خسف این قران ما را چه بیم است
که دارا دادگر داور رحیم است .
تا تو عالم باشی و عادل قضا
نامناسب چون دهد داور سزا.
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان وی عفو کرد.
امین باید از داور اندیشه ناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک .
ز مستبکران دلاور مترس
از آن کو نترسد ز داور بترس .
گوئیا باور نمی دارند روز داوری
کاینهمه قلب و دَغل در کار داور میکنند.
یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد
بیاکاین داوریها را به پیش داور اندازیم .
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی بدر داور آمدی .
|| (اِ) قاضی . حاکم . (شرفنامه ٔ منیری ). حکم . (مهذب الاسماء). دادرس . فیصل . گشاینده . فتاح . (منتهی الارب ). میانجی . آنکه میان نیک و بد فصل کند. (شرفنامه ٔ منیری ). فاتح . حاکم عادل . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). مقابل ستمکار. عادل . صاحب حکومت وحاکم . (شعوری ) :
بفرمود داور که میخواره را
بخفچه بکوبند بیچاره را.
که بی داور این داوری نگسلد
و بر بی گناه ایچ بد نبشلد.
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
برآسوده از داور وگفتگوی .
بروز و شب این نامه را پیش دار
خرد را بدل داور خویش دار.
یکی آنکه داور بود پردروغ
نگیرد بر مرددانش فروغ .
ورایدون که داور بود تیزمغز
نیاید ز گفتار او کار نغز.
کسی کو دهد از تن خویش داد
نبایدش رفتن بر داوران .
بزرگمهر گفت داوری که پیش وی خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مکافات کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 34).
بدین نامه که کردی سوی کهتر
تو خود تنها شدستی پیش داور.
دلا گر عاشقی ناله بیاور
که بیداد هوا را نیست داور.
شاد چندان است خصم او که دورست او ز خصم
شاد باشد هر که سوی داوران تنها شود.
تو امامی ساختی از بت مزور همچنین
پس تویی بتگر اگر مر عقل را داور کنی .
بچیزی دگر هست دانا توانا
ستمکار زی او یکی اند و داور.
گر قول آن حکیم درست آید
با او مرا بس است خرد داور.
آنچت ازو نیک نیاید مکن
داور خود باش بمعیار خویش .
چرا پس که ندهیم خود داد خویش
از آن پس که خود خصم ، خود داوریم .
اگر داد و بیداد داور شوند
بود داد تریاق و بیداد سم .
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده اند
اندر میان خلق مزکی و داورند.
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور.
خورشید زمین سایه ٔ یزدان فلک ملک
سلطان جهان داور دین خسرو دنیا.
خسرو اقلیم گیر، سرور دیهیم بخش
مهدی آخرزمان ، داور روی زمین .
خاقانی از تو هم بتو نالد ز بهر آنک
از تو گزیر نیست که هم خصم و داوری .
دارای جهان و جان دولت
بل داور جان و جان دولت .
ازدست آنکه داور فریادرس نماند
فریاد در مقام مصلی برآورم .
مفتی مطلقش همی خواند
داور دین پناه میگوید.
بفیروزی خود دلاور شده
همانا که تنها به داور شده .
زمقدس تنی چند غم یافته
ز بیداد داور ستم یافته .
بشهری که داور بود پی فراخ
شود دخل بر نانوا خشک شاخ .
اگر داد بودی و داور بسی
ده آباد بودی ودر ده کسی .
به داور خروش ای خداوند هوش
نه از دست داور برآور خروش .
بیطار از آنچه در چشم چهار پایان کشند در دیده ٔ او کشید، کور شد حکومت بداور بردند. (گلستان ).
از تو بکه نالم که دگر داور نیست
وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست .
- ایزد داور ؛ یزدان داور. خداوند دادرس . خدای حاکم بعدل :
پدر یاد دارد که چون مر مرا
بدو باز داد ایزد داورا.
- به داور ؛ نزد قاضی . نزد حاکم . در محضر قاضی :
من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن
این قول را درست به داور همی کنم .
- به داور انداختن ؛ بداور واگذاردن :
کیست کز سرنوشت طالع من
سرگذشتی به داور اندازد.
- به داور بردن ؛ نزد قاضی و حاکم بردن : خویشتن را به داور بردن ؛ داد از تن خود دادن . کلاه خود را قاضی کردن :
چو بد خود کنیم از که خواهیم داد
مگر خویشتن را به داور بریم .
- به داور شدن ؛ به داور مراجعه کردن . به داوری رفتن :
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
داور نماند کز تو به داور نمیشود.
- پیش داور شدن ؛ نزد حاکم و قاضی و پادشاه رفتن :
به بیچارگی پیش داور شدند.
- تنها به داور شدن یا رفتن ؛ تنها بقاضی رفتن :
بفیروزی خود دلاور شده
همانا که تنها به داور شده .
- جهان داور ؛ خدای تعالی . حاکم جهان . خدای عالمیان :
همه دشت خونست و بی تن سرست
روان را گذر بر جهان داور است .
گر این نامداران ترا کهترند
چو تو بندگان جهان داورند.
آنها که بتقدیر جهان داور ما را
از درد جهالت بنکوهند و شفااند.
بنزد جهان داور خویش برد
جهان داوری بین که چون پیش برد.
که شاها خدیوا جهان داورا.
- || پادشاه و حاکم جهان . رجوع به جهان داور شود.
- خدای داور ؛ ایزد داور. یزدان داور. خدای حاکم بعدل :
دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور.
- داور آسمان ؛ اشاره به باری تعالی است .
- داور ده ؛ حاکم و قاضی ده :
گر تو آیی بشهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد.
- داور دنیا ؛ خدای جهان :
عقل میگوید ترا بی بانگ و بی کام و زبان
کآنچه دنیا میکند می داور دنیا کند.
- داور زمین ؛ حاکم زمین :
پیری از بخردان گزین کردند
نام او داور زمین کردند.
- دین داور ؛ داور دین . حاکم و فاصل دین :
دادخواهان که ز بیداد فلک ترسانند
داداز آن حضرت دین داور دانا بینند.
- گیتی داور ؛ داورگیتی . حاکم جهان :
دارای گیتی داوری خضر سکندرگوهری
عادلتر از اسکندری ، کو خون دارا ریخته .
- یزدان داور ؛ ایزد داور. خدای حاکم بعدل :
ولیکن کم وبیش و خوبی و زشتی
بفرزندشان داد یزدان داور.
- امثال :
تنها به داور رفته است ، تنها نزد قاضی رفته است .
هم داور و هم خصم نتوان بود .
|| بر پادشاه مجازی اطلاق کنند. (فرهنگ خطی ). پادشاه عادل و پرستش کننده را گویند یعنی شخصی که میان نیک و بد حکم باشد و فصل کند و بعربی حاکم گویندش و در اصل دادور بر وزن دادگر بوده بمرور ایام تخفیف داده اند داور شده . حاکم عادل . (انجمن آرای ناصری ). پادشاه عادل :
داور روی زمین خواندش اکنون فلک
کز همه سلجوقیان داندش افزون فلک .
داور اسلام خاقان کبیر
عدل را نوشیروان مملکت .
شاه علاء دول داور اعظم که هست
هم ازلش پیشرو هم ابدش پیشکار.
ملک اعظم اتابک داور دور
که افکند از جهان آوازه ٔ جور.
|| ولف در فهرست خود به بیت ذیل از فردوسی معنی دشمن داده است ، اما استوار نمی نماید و همان معنی حاکم و قاضی دارد :
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
بر آسوده از داور و گفتگوی .
و شعوری در لسان العجم گویدکه کلمه ٔ داور معنای خصم و دشمن دارد و بیت ذیل را که نام گوینده ٔ آن معلوم نیست بشاهد آرد :
سرانجام ترسم که پیروزگر
نباشد جز از داور و کینه ور.
اما این گفته بر اساس نمی نماید.
|| دوا و درمان . (برهان ) (آنندراج ). بطریق مجاز دوا را نیز گویند چه گوییا فریادرس و داددهنده ٔ مریض است . (فرهنگ خطی بی نام ). شعوری در لسان العجم گوید به معنی درمان است و اصل آن کلمه درین معنی «داور» بوده و بکثرت استعمال واو بر راء مقدم شده و «دارو» گشته است و سپس بیت زیر را از قطران بشاهد آورد :
چه باید مایه آنکس را که یابد سود بی مایه
چه باید داور آنکس را که یابد درد بی داور.
مصراع دوم این شعر بصورت فوق نادرست و محرف است و اصل آن چنین بوده است ؛ چه باید داد آنکس را که یابد داد بی داور.
و پیداست که در مصرع دوم شعر قطران بغلط کلمه ٔ «داد» اول را «داور» و «داد» دوم را «درد» خوانده و بهمین جهت برای استقامت معنی شعر بکلمه ٔ داور معنی دوا و درمان داده اند.