مه
لغتنامه دهخدا
مه . [ م َه ْ ] (اِ) مخفف ماه . مانک . قمر. (ناظم الاطباء) :
به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه
به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی .
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا به باغ در صراف .
تو سیمین فغی من چو زرین کناغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ .
مه و خورشید با برجیس و بهرام
زحل با تیر و زهره بر گرزمان
همه حکمی به فرمان تو رانند
که ایزد مر تو را داده ست فرمان .
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم
ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی .
اندرآمد نوبهاری چون مهی
چون بهشت عدن شد هر مهمهی .
نماز شام نزدیک است و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل .
الا تا ماه نو خیده کمان است
سپر گردد مه داه و چهارا.
همی آفتاب فلک فرّ و تاب
ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب .
غو دیده بان از بر مه رسید
که آمد درفش سپهبد بدید.
میانه کار همی باش و بس کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را.
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم .
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقه ٔ مه همچنان بنمود صبح .
مه بکاهد کز او دو هفته گذشت
عمر را جز به مه مثل منهید.
ای زیر نقاب مه نموده
ماه من و عید شهربوده .
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال .
اینکه سگ امروز شکار تو کرد
تا دو مهت بس بود ای شیرمرد.
روان کردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چون خورشید تازان .
مه نور می فشاند و سگ بانگ می زند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود.
ابر ما را شد عدو و خصم جان
که کند مه را ز چشم ما نهان .
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری .
رخش می داد با ساعد گواهی
که حسنش گیرد از مه تا به ماهی .
- مه بدر ؛ ماه بدر. (ناظم الاطباء). ماه تمام .
- مه تمام ؛ ماه شب چهارده . بدر :
دلبند من که بنده ٔ رویش مه تمام
خورشید آسمان جمال است و نجم تام .
- مه چارده ؛ بدر. پرماه . ماه شب چهاردهم که با قرص کامل است :
حور عین میگذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد.
- مه سی روزه ؛ کنایه از ضعیف و نزار. (انجمن آرا) :
زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا.
- مه صقال ؛ دارای صقال ماه . چون ماه صیقلی . تابان و جوهردار و آبدار. صفتی شمشیر برنده و صیقلی را :
درمرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فریاد اوج مریخ از تیغ مه صقالش .
- مه طلعت ؛ ماه طلعت . ماه دیدار. با رخساری چون ماه .
- || کنایه از زیباروی :
در سایه ٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو.
امید و روان و گلبن نو
مه طلعت و آفتاب پرتو.
- مه عارض ؛ که عارضی چون ماه دارد. کنایه از زیباروی :
ستاره نامی و مه عارضی و غالیه موی
مه و ستاره گرفت از تو نور و غالیه بوی .
- مه عارضان ؛ دو عارض چون ماه . دو رخساره ٔ تابناک و زیبا :
کمند زلف ز مه عارضان به لهو و طرب
فروگشای و همی گیر ماه را به کمند.
- مه عذار ؛ دارای عذاری چون ماه . کنایه از زیباروی .
- مه قفا ؛ با قفای چون ماه . که قفای درخشنده داشته باشد. تابان قفا :
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفاشود پیش صفای روی تو.
- مه کنعان ؛ کنایه از یوسف پیغمبر است . (آنندراج ).
- مه ناکاسته ؛ ماه تمام . بدر. پرماه . ماه شب چهارده :
مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناکاسته .
- مه نو ؛ هلال . ماه نو :
همی به صورت ایوان تو پدید آید
مه نو وغرض آن تا از او کنی ایوان .
چون از مه نو زنی عطارد
مریخ هدف شود مر آن را.
من دیوانه نشینم که مه نو نگرم
گویم آنجا که نهد پای سرم بایستی .
کآن مه نو کو کمر از نور داشت
ماه نو از شیفتگان دور داشت .
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن .
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ٔ خویش آمد و هنگام درو.
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست .
- امثال :
منگر مه نخشب چو بود ماه جهانتاب .
مه چو لاغر شود انگشت نما می گردد .
مه در شب تیره آفتاب است .
مه را ز کاستن نبود هیچ ننگ و عار .
مه فشاند نور و سگ عوعو کند .
مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی بدان یافت که با خار بساخت .
|| ماه . برج . شهر. یک دوازدهم سال :
گوش تو سال و مه به رود و سرود
نشنوی مویه ٔ خروشان را.
مه نیسان شبیخون کرد گویی بر مه کانون
که گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون .
ما و سر کوی و ناوک و سفج و عصیر
اکنون که درآمد ای نگارین مه تیر.
به فرخنده فرخ مه فرودین
به آیین بزم و به میدان کین .
چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین .
بمان تابیاید مه فرودین
که بفزاید اندر جهان هور دین .
ز میغ و نزم که بد روز روشن از مه تیر
چنان نمود که تاری شب از مه آبان .
بر غوره چهار مه کنم صبر
تا باده به خم ستان ببینم .
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم .
شب که مثال مه ذی الحجه دید
صورت طغراش ز مه برکشید.
چو یک مه در آن بادیه تاختند
از او نیز هم رخت پرداختند.
- مه آب ؛ آبان ماه فارسی یا ماه یازدهم از ماههای رومی :
ز بند شاه ندارم گله معاذاﷲ
اگرچه آب مه من ببرد در مه آب .
- مه و سال ؛ ماه و سال :
بود مه و سال ز گردش بری
تا تو نکردیش تعرف گری .
به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه
به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی .
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا به باغ در صراف .
تو سیمین فغی من چو زرین کناغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ .
مه و خورشید با برجیس و بهرام
زحل با تیر و زهره بر گرزمان
همه حکمی به فرمان تو رانند
که ایزد مر تو را داده ست فرمان .
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم
ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی .
اندرآمد نوبهاری چون مهی
چون بهشت عدن شد هر مهمهی .
نماز شام نزدیک است و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل .
الا تا ماه نو خیده کمان است
سپر گردد مه داه و چهارا.
همی آفتاب فلک فرّ و تاب
ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب .
غو دیده بان از بر مه رسید
که آمد درفش سپهبد بدید.
میانه کار همی باش و بس کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را.
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم .
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقه ٔ مه همچنان بنمود صبح .
مه بکاهد کز او دو هفته گذشت
عمر را جز به مه مثل منهید.
ای زیر نقاب مه نموده
ماه من و عید شهربوده .
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال .
اینکه سگ امروز شکار تو کرد
تا دو مهت بس بود ای شیرمرد.
روان کردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چون خورشید تازان .
مه نور می فشاند و سگ بانگ می زند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود.
ابر ما را شد عدو و خصم جان
که کند مه را ز چشم ما نهان .
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری .
رخش می داد با ساعد گواهی
که حسنش گیرد از مه تا به ماهی .
- مه بدر ؛ ماه بدر. (ناظم الاطباء). ماه تمام .
- مه تمام ؛ ماه شب چهارده . بدر :
دلبند من که بنده ٔ رویش مه تمام
خورشید آسمان جمال است و نجم تام .
- مه چارده ؛ بدر. پرماه . ماه شب چهاردهم که با قرص کامل است :
حور عین میگذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد.
- مه سی روزه ؛ کنایه از ضعیف و نزار. (انجمن آرا) :
زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا.
- مه صقال ؛ دارای صقال ماه . چون ماه صیقلی . تابان و جوهردار و آبدار. صفتی شمشیر برنده و صیقلی را :
درمرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فریاد اوج مریخ از تیغ مه صقالش .
- مه طلعت ؛ ماه طلعت . ماه دیدار. با رخساری چون ماه .
- || کنایه از زیباروی :
در سایه ٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو.
امید و روان و گلبن نو
مه طلعت و آفتاب پرتو.
- مه عارض ؛ که عارضی چون ماه دارد. کنایه از زیباروی :
ستاره نامی و مه عارضی و غالیه موی
مه و ستاره گرفت از تو نور و غالیه بوی .
- مه عارضان ؛ دو عارض چون ماه . دو رخساره ٔ تابناک و زیبا :
کمند زلف ز مه عارضان به لهو و طرب
فروگشای و همی گیر ماه را به کمند.
- مه عذار ؛ دارای عذاری چون ماه . کنایه از زیباروی .
- مه قفا ؛ با قفای چون ماه . که قفای درخشنده داشته باشد. تابان قفا :
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفاشود پیش صفای روی تو.
- مه کنعان ؛ کنایه از یوسف پیغمبر است . (آنندراج ).
- مه ناکاسته ؛ ماه تمام . بدر. پرماه . ماه شب چهارده :
مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناکاسته .
- مه نو ؛ هلال . ماه نو :
همی به صورت ایوان تو پدید آید
مه نو وغرض آن تا از او کنی ایوان .
چون از مه نو زنی عطارد
مریخ هدف شود مر آن را.
من دیوانه نشینم که مه نو نگرم
گویم آنجا که نهد پای سرم بایستی .
کآن مه نو کو کمر از نور داشت
ماه نو از شیفتگان دور داشت .
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن .
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ٔ خویش آمد و هنگام درو.
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست .
- امثال :
منگر مه نخشب چو بود ماه جهانتاب .
مه چو لاغر شود انگشت نما می گردد .
مه در شب تیره آفتاب است .
مه را ز کاستن نبود هیچ ننگ و عار .
مه فشاند نور و سگ عوعو کند .
مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی بدان یافت که با خار بساخت .
|| ماه . برج . شهر. یک دوازدهم سال :
گوش تو سال و مه به رود و سرود
نشنوی مویه ٔ خروشان را.
مه نیسان شبیخون کرد گویی بر مه کانون
که گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون .
ما و سر کوی و ناوک و سفج و عصیر
اکنون که درآمد ای نگارین مه تیر.
به فرخنده فرخ مه فرودین
به آیین بزم و به میدان کین .
چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین .
بمان تابیاید مه فرودین
که بفزاید اندر جهان هور دین .
ز میغ و نزم که بد روز روشن از مه تیر
چنان نمود که تاری شب از مه آبان .
بر غوره چهار مه کنم صبر
تا باده به خم ستان ببینم .
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم .
شب که مثال مه ذی الحجه دید
صورت طغراش ز مه برکشید.
چو یک مه در آن بادیه تاختند
از او نیز هم رخت پرداختند.
- مه آب ؛ آبان ماه فارسی یا ماه یازدهم از ماههای رومی :
ز بند شاه ندارم گله معاذاﷲ
اگرچه آب مه من ببرد در مه آب .
- مه و سال ؛ ماه و سال :
بود مه و سال ز گردش بری
تا تو نکردیش تعرف گری .